زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جای هيچ اکراه نيست
در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست
در صراط مستقيم ای دل کسی گمراه نيست
تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است
کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گويی نمیداند حساب
کاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست
هر که خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالای کس کوتاه نيست
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است
ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالی مشربيست
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نيست
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست، در حق ما هر چه گويد جای هيچ اکراه نيست.
زاهد ظاهرپرست، آنکه تنها به جلوههای بیرونی دین و عبادات صوری میپردازد و از حقیقت باطنی و احوال درونی عشاق بیخبر است، هر قضاوتی درباره ما داشته باشد و هر چه بگوید، برای ما اهمیتی ندارد و هیچ رنجش و اکراهی از سخنان او در دل ما نیست، چرا که او از مسیر باطنی ما بیخبر است.
در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست، در صراط مستقيم ای دل کسی گمراه نيست.
در مسیر معنوی و سلوک الیالله، هر آنچه برای سالک پیش میآید، چه سختی و چه آسانی، به صلاح و خیر اوست و راهی برای رشد و کمال اوست. ای دل، اگر کسی واقعاً در صراط مستقیم الهی و راه عشق گام بردارد، هرگز گمراه نخواهد شد و از حقیقت دور نخواهد ماند.
تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند، عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست.
زندگی همچون صفحه شطرنج است و ما (رندان) در آن تنها مهرههایی ناچیز (بیدق) هستیم که بازی خود را، هر چه تقدیر رقم بزند، ادامه خواهیم داد. در میدان شطرنج رندان و عاشقان، که دل از جاه و مقام شسته و اسیر بازیهای دنیا نیستند، جایی برای خودنمایی و منش پادشاهانه و طلب قدرت و ریاست نیست.
چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش، زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست.
این آسمان بلند و گسترده، که در ظاهر بسی ساده به نظر میرسد اما در درون خود نقوش و شگفتیهای بیشماری دارد، چیست؟ از رمز و راز این معمای هستی و آفرینش، هیچ دانشمندی در این جهان آگاهی کامل و نهایی ندارد و عقل بشر از درک کنه آن عاجز است.
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است، کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست.
پروردگارا! این چه بینیازی و استغنای عظیم توست و این چه حکمت والایی است که با وجود این همه درد و رنجهای پنهان در دل انسانها، مجال و فرصتی برای آه کشیدن و ابراز شکایت وجود ندارد؛ گویی عظمت حکمت الهی اجازه گلهمندی نمیدهد یا تسلیم در برابر آن، مجال آه را میستاند.
صاحب ديوان ما گويی نمیداند حساب، کاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست.
صاحب دفتر و دیوان ما (اشاره به پروردگار یا تدبیر الهی که سرنوشت را رقم میزند)، گویی در محاسبات خود از عدل و احسان ما غافل است، چرا که در این فرمان و سرنوشت رقمخورده، نشانهای از پاداش و ثواب “حسبهلله” (کاری که فقط برای رضای خدا انجام شده) دیده نمیشود و گویی زحمات ما بینتیجه مانده است. این بیانی از شکوه و گلایه ظاهری عاشقان در برابر تقدیر الهی است.
هر که خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو، کبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست.
این درگاه الهی و میخانه عشق، همگان را فرا میخواند؛ هر کس که اراده کند، میتواند بیاید و هر چه در دل دارد، آزادانه بیان کند. در این ساحت، هیچ کبر و غروری راه ندارد، هیچ دلبری و ناز و خودنمایی جایز نیست، و هیچ دربان و حاجب و واسطهای نمیتواند مانع ورود کسی شود؛ در اینجا همه برابر و مستقیم با حق روبرو میشوند.
بر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود، خودفروشان را به کوی می فروشان راه نيست.
به آستان میخانه عشق و فنا رفتن، کار کسانی است که دل و زبانشان یکی است، کسانی که در عشق صادق و بیریا هستند. اما خودفروشان و ریاکاران، آنانی که به ظاهر و منیت خود میپردازند، هرگز به محله عاشقان و بادهنوشان حقیقی راهی نخواهند یافت و به راز و حقیقت این راه دست نمییابند.
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست، ور نه تشريف تو بر بالای کس کوتاه نيست.
هر عیب و نقص و نارضایتی که در ما وجود دارد و هر ناسازی که در زندگی ما دیده میشود، از قامت ناسازگار و بیاندازه (ناقص و ناتمام) خود ماست؛ از نقص وجودی و عدم قابلیت ما در درک و پذیرش کمالات توست. وگرنه، تشریف و عنایت و لطف تو بر قامت هیچ کس کوتاه نیست و از کمال و گستردگی آن کم نمیآید.
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است، ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست.
من مرید و بنده پیر خرابات (مرشد کامل و حقیقی در راه عشق و حقیقت) هستم، چرا که لطف و کرم و راهنمایی او همواره و بیوقفه است. اما لطف و عنایت شیخ و زاهد (مرشدان ظاهری و ریاکار) ناپایدار و متغیر است؛ گاهی هست و گاهی نیست و به شرایط و منافعشان بستگی دارد.
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالی مشربيست، عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نيست.
اگر حافظ بر صدر مجالس و در جایگاه رفیع ننشیند، این به دلیل روش و منش والای اوست و نه از کاستی. عاشق حقیقی، آنکه درد عشق میکشد و سختی راه را به جان میخرد، اسیر مال دنیا و مقام و جایگاه نیست و این امور برایش بیارزشاند.




