رفتن به محتوای اصلی
جمعه، ۱ آبان ۱۴۰۵نسخه آنلاین
پایگاه خبری تحلیلیسایت خبری 120 واحد، خبرهای به روز و معتبر
جستجو در آرشیو رسانه
تازه‌ترین
فال حافظ

فال حافظ امروز ۱ آبان ۱۴۰۵ غزل شماره ۳۲۹

· 11 دقیقه مطالعه

جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
يعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم

ساقی بيا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد ميسرم

جامی بده که باز به شادی روی شاه
پيرانه سر هوای جوانيست در سرم

راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل
مملوک اين جنابم و مسکين اين درم

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

ور باورت نمی‌کند از بنده اين حديث
از گفته کمال دليلی بياورم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم

عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم

گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم

شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صيد کبوترم

ای شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در سايه تو ملک فراغت ميسرم

شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويی که تيغ توست زبان سخنورم

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

بوی تو می‌شنيدم و بر ياد روی تو
دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم

مستی به آب يک دو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم

با سير اختر فلکم داوری بسيست
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم

شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش می‌شنود صيت شهپرم

نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم

شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم

ای عاشقان روی تو از ذره بيشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم

بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست
تا ديده‌اش به گزلک غيرت برآورم

بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم

مقصود از اين معامله بازارتيزی است
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.

تفسیر غزل

**جوزا سحر نهاد حمايل برابرم / يعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم**
شاعر با اشاره به صورت فلکی جوزا که در سحرگاه برابری می‌کند و گویی کمربندی بر کمر او بسته، خوش‌یمنی و حمایت کائنات را برای خود مستقر می‌بیند. این حمایت آسمانی را به وفاداری خود به شاه گره می‌زند و با سوگند خوردن، بندگی و اخلاص خود را به حضور شاهانه تأیید می‌کند؛ گویی اقبال او از شاه است.

**ساقی بيا که از مدد بخت کارساز / کامی که خواستم ز خدا شد ميسرم**
شاعر ساقی را فرا می‌خواند تا جام باده آورد، چرا که به یاری اقبال بلند و سرنوشت‌ساز، آرزویی که از خداوند طلب کرده بود، اکنون برآورده و محقق شده است. این کامیابی می‌تواند به وصال معنوی، رستگاری، یا دستیابی به مقامی در سایه حمایت شاه اشاره داشته باشد.

**جامی بده که باز به شادی روی شاه / پيرانه سر هوای جوانيست در سرم**
با درخواست دوباره جام باده، شاعر پیوند میان باده‌نوشی و شادمانی ناشی از دیدار روی شاه را برجسته می‌کند. او بیان می‌دارد که حتی در سن پیری، شور و نشاط جوانی در سر دارد که این شور و شوق مدیون طراوت و برکت حضور شاه است.

**راهم مزن به وصف زلال خضر که من / از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم**
شاعر از تمجید “آب حیات” خضر که عمر جاودانه می‌بخشد، روی برمی‌گرداند. او مدعی است که جرعه‌ای از جام شاه نوشیده که آن را با حوض کوثر، چشمه بهشتی، مقایسه می‌کند. این نشان از برتری و کمال فیضی است که از شاه دریافت کرده و او را از هر آرزوی دیگری بی‌نیاز ساخته است.

**شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل / مملوک اين جنابم و مسکين اين درم**
شاعر با فروتنی تمام، عظمت فضل و دانش خود را (حتی اگر به بالاترین مرتبه، یعنی عرش الهی، برسد) در برابر شاه ناچیز می‌شمارد. او خود را بنده و مملوک درگاه شاه می‌داند و فقر و نیاز خود را در برابر غنای حضور شاهانه ابراز می‌کند.

**من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال / کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم**
شاعر قدمت ارادت و پیوند خود را با بزم شاه به “هزار سال” می‌رساند که کنایه از ازل و قدمت ازلی این ارتباط است. او با استعاره‌ای از خو گرفتن به یک آبشخور، بر ثبات و تغییرناپذیری این ارادت تأکید می‌کند و می‌گوید که طبیعت خوگرفته‌اش هرگز این منبع فیض را ترک نخواهد کرد.

**ور باورت نمی‌کند از بنده اين حديث / از گفته کمال دليلی بياورم**
برای تأیید و اثبات صدق گفتار خود، شاعر (در یک بازی کلامی) به عنوان راهی برای اثبات، به سخنان کمال خجندی، شاعر معاصر خود، ارجاع می‌دهد؛ کنایه از اینکه سخن او چنان مستدل است که حتی شاعری همچون کمال نیز بر آن گواهی می‌دهد.

**گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر / آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم**
شاعر با پرسشی بلاغی، از محال بودن قطع علاقه از شاه سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که اگر بتواند دل از شاه برکند و محبتش را از او بازستاند، آن مهر و دل را به که واگذارد و کجا ببرد؟ این نشان‌دهنده آن است که شاه تنها معشوق و مرکز دل و جان اوست و جز او کسی را شایسته این عشق نمی‌داند.

**منصور بن مظفر غازيست حرز من / و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم**
شاعر به صراحت نام شاه، “منصور بن مظفر غازی”، را ذکر می‌کند و او را همچون حرز و تعویذی برای خود می‌داند. او بیان می‌کند که به برکت این نام فرخنده و مبارک، همواره بر دشمنانش پیروز و مظفر خواهد بود؛ این بیت اوج مدح مستقیم و ارادت به حامی و مقتدایش است.

**عهد الست من همه با عشق شاه بود / و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم**
شاعر پیوند خود با شاه را به “عهد الست” (پیمان ازلی انسان با خداوند) گره می‌زند. او می‌گوید که پیمان ازلی‌اش تنها با عشق شاه بوده و در تمام مسیر زندگی‌اش، با وفاداری به همین پیمان پیش خواهد رفت. این بیت نشان‌دهنده ماهیت عمیقاً روحانی و ازلی عشق شاعر به شاه است.

**گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه / من نظم در چرا نکنم از که کمترم**
شاعر با تمثیلی بلند، اشاره می‌کند که حتی آسمان، ستارگان ثریا را به نام شاه نظم و ترتیب داده است. پس او نیز با تأسی از این نظم کیهانی، شعر و سخن خود را در مدح شاه نظم خواهد داد و از هیچ‌کس کمتر نیست که از این وظیفه الهام‌گرفته سر باز زند.

**شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه / کی باشد التفات به صيد کبوترم**
شاعر خود را به شاهینی تشبیه می‌کند که طعمه گرانبها را از دست شاه چشیده است. با این تشبیه، او بیان می‌کند که پس از چشیدن فیض و عنایت والای شاه، دیگر هیچ میل و التفاتی به صیدهای حقیرتر (مانند کبوتر) نخواهد داشت. این کنایه از بی‌نیازی از دنیا و تعلقات دنیوی پس از اتصال به منبع فیض شاه است.

**ای شاه شيرگير چه کم گردد ار شود / در سايه تو ملک فراغت ميسرم**
شاعر، شاه را “شیرگیر” خطاب می‌کند که نشان از قدرت و هیبت اوست. سپس با لحنی متواضعانه می‌پرسد که اگر در پناه سایه قدرت و لطف او، آرامش و فراغت نصیب شاعر شود، چه از عظمت و سلطنت شاه کاسته خواهد شد؟ این بیت درخواست پناه و آسایش معنوی و مادی از شاه را در بر دارد.

**شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد / گويی که تيغ توست زبان سخنورم**
شاعر قدرت و تأثیر شعر خود را به برکت مدح شاه نسبت می‌دهد. او می‌گوید که اشعارش در ستایش شاه، صدها سرزمین دل را گشوده است. در ادامه، زبان سخنور خود را به تیغ شاه تشبیه می‌کند که نشان از برندگی، نفوذ و قدرت کلامی است که از الهام شاهی نشأت گرفته.

**بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح / نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم**
شاعر می‌گوید اگر مانند باد صبح از گلستانی عبور کرده، این گذر نه از سر عشق به زیبایی‌های متعارف (مانند سرو و صنوبر) بوده است. این بیت نشان می‌دهد که دیدگاه او فراتر از زیبایی‌های سطحی است و انگیزه دیگری برای حرکت دارد.

**بوی تو می‌شنيدم و بر ياد روی تو / دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم**
انگیزه اصلی گذر شاعر از گلشن (بیت پیشین) در اینجا روشن می‌شود: او بوی معشوق (شاه یا حقیقت معنوی) را استشمام می‌کرده و به یاد روی او، ساقی‌های شور و طرب به او جام‌هایی از باده معرفت و شادی بخشیده‌اند. این نشان از الهام‌گیری از حقیقت نهفته و معشوق ازلی است.

**مستی به آب يک دو عنب وضع بنده نيست / من سالخورده پير خرابات پرورم**
شاعر خود را از مستی‌های سطحی و زودگذر که از “آب یک دو عنب” (شراب عادی) حاصل می‌شود، مبرا می‌داند. او خود را پیری سالخورده و پرورده خرابات (نماد مکانی برای تجربه معرفت و عشق حقیقی) معرفی می‌کند که مستی‌اش ریشه‌ای عمیق‌تر و تجربه‌ای روحانی‌تر دارد.

**با سير اختر فلکم داوری بسيست / انصاف شاه باد در اين قصه ياورم**
شاعر از نزاع و چالش‌های فراوان خود با گردش سرنوشت و ستارگان فلک سخن می‌گوید. او در این کشاکش و داوری، عدالت و انصاف شاه را یار و یاور خود می‌خواند، که نشان از پناه بردن به شاه در برابر تقدیر و طلب حمایت از اوست.

**شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه / طاووس عرش می‌شنود صيت شهپرم**
شاعر شکرگزاری می‌کند که در این جایگاه رفیع و در اوج بارگاه (شاه)، شهرت و آوازه او به حدی رسیده که حتی “طاووس عرش” (نمادی از قدسیت و عظمت الهی) صدای پرواز او (صیت شهپرش) را می‌شنود. این بیانگر دست یافتن به اوج شهرت و اعتبار معنوی و ادبی است.

**نامم ز کارخانه عشاق محو باد / گر جز محبت تو بود شغل ديگرم**
شاعر با قسمی غلیظ، تمامیت و خلوص عشق خود را ابراز می‌کند. او می‌گوید اگر جز محبت شاه (یا معشوق ازلی) شغل و مشغله دیگری داشته باشد، نامش از دفتر و کارخانه عشاق (کسانی که در مسیر عشق هستند) پاک شود. این نشان‌دهنده یگانگی و استغراق در عشق است.

**شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من / گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم**
شاعر می‌گوید که “شبل الاسد” (بچه شیر، کنایه از فرزند شاه یا جنبه‌ای از قدرت شاه) به شکار دل او برخاسته است. او خود را صید این شیر قدرتمند می‌داند، چه ضعیف باشد و چه قدرتمند؛ در هر حال، سرنوشت او در دستان این قدرت برتر است. این بیانگر تسلیم و ارادت کامل است.

**ای عاشقان روی تو از ذره بيشتر / من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم**
شاعر خطاب به شاه (یا معشوق ازلی) می‌گوید که عاشقان روی او بی‌شمارند و از ذره نیز فزون‌تر. سپس خود را در مقایسه با آن ذره‌ها نیز کمتر می‌شمارد، که نشان از نهایت تواضع و اقرار به حقارت خود در برابر عظمت معشوق و دشواری وصول به اوست.

**بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست / تا ديده‌اش به گزلک غيرت برآورم**
شاعر با شور و غیرتی عاشقانه، از شاه (یا معشوق) می‌خواهد که منکر زیبایی روی او را به وی بنمایاند تا چشمانش را با “گزلک غیرت” از حدقه درآورد. این بیت نهایت تعصب و شدت عشق شاعر به معشوق و عدم تحمل منکران زیبایی او را بیان می‌کند.

**بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت / و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم**
شاعر بیان می‌کند که سایه خورشید سلطنت (یعنی حمایت و لطف شاه) بر سر او افتاده است. از این رو، اکنون او از نیاز به خورشید مادی شرق (که برای روشنایی و گرمی لازم است) بی‌نیاز شده و به آرامش و فراغتی معنوی دست یافته است؛ زیرا نور و گرمای حقیقی را از شاه دریافت کرده است.

**مقصود از اين معامله بازارتيزی است / نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم**
شاعر در این بیت پایانی، هدف حقیقی خود را از این معامله (رابطه با شاه یا معشوق) شفاف می‌سازد. او می‌گوید مقصود، دستیابی به تیزهوشی و بصیرت است و نه جلوه‌فروشی (فریبندگی) از جانب خود یا فریب خوردن از عشوه دیگران. این تأکید بر صداقت، عمق و خلوص نیت او در این رابطه است.

گفت‌وگو با خوانندگان

دیدگاه شما