جز آستان توام در جهان پناهی نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهی نيست
عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از نالهای و آهی نيست
چرا ز کوی خرابات روی برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهی نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نيست
غلام نرگس جماش آن سهی سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهی نيست
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
عنان کشيده رو ای پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهی که دادخواهی نيست
چنين که از همه سو دام راه میبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهی نيست
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنين حد هر سياهی نيست
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
جز آستان توام در جهان پناهی نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهی نيست
این بیت نهایت تسلیم و ارادت عاشق را بیان میکند. حافظ درگاه معشوق یا پیر و مراد (که میتواند ابعاد عرفانی نیز داشته باشد) را تنها مأمن و پناهگاه خود در جهان میداند. “سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست” به این معنی است که تمام وجود، فکر و اندیشه او به این آستان مقدس تعلق دارد و هیچ مقصد و مقصدگاه دیگری برای زندگی و هستی خود متصور نیست.
عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از نالهای و آهی نيست
در مواجهه با دشمنی که با خشونت (تیغ) به میدان میآید، شاعر نه تنها مقابله نمیکند، بلکه سپر خود را نیز میاندازد. دلیل این عمل آن است که تنها سلاح و قدرت او “ناله و آه” است؛ یعنی سلاحی از جنس درد، عجز، و شِکوِه که فاقد توان مقابله فیزیکی است. این بیت میتواند بیانگر اوج تسلیم در برابر سرنوشت، یا عدم خشونت در مسیر عشق و سلوک باشد که در آن، زبان دل، گویاتر از تیغ است.
چرا ز کوی خرابات روی برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهی نيست
حافظ با لحنی پرسشی و تأکیدی میگوید که چرا باید از “کوی خرابات” روی برگردانم؟ “خرابات” در ادبیات حافظ، نماد مکانی است عاری از ریا و سالوس، جایی که حقیقت عشق و رندی حاکم است و ظواهر دین در آن شکسته میشود. او معتقد است که در تمام جهان، هیچ طریقت، مرام یا روشی بهتر و کاملتر از راه بیتکلف و صادقانه خرابات وجود ندارد.
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نيست
این بیت اوج وارستگی و بیباکی حافظ را نشان میدهد. او به مصائب و حوادث روزگار (که استعاره از “آتش زدن خرمن عمر” است) میگوید که نگران نباشد و بسوزاند، چرا که برای او حتی به اندازه یک برگ کاه (که نماد کمترین ارزش و دارایی است) چیزی برای از دست دادن نمانده است. این میتواند به معنی بیاعتنایی کامل به تعلقات دنیوی و آمادگی برای فنا در مسیر عشق و عرفان باشد.
غلام نرگس جماش آن سهی سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهی نيست
شاعر خود را بنده و عاشق چشم فریبنده (“نرگس جماش”) و قامت زیبای (“سهیسرو”) معشوق خود میداند. ویژگی این معشوق آن است که از شدت ناز و غرور (که در اینجا به “شراب غرور” تشبیه شده)، به هیچکس نگاه نمیکند و بیاعتنایی او، خود جذابیتی مضاعف برای عاشق ایجاد میکند. این بیت تصویری از معشوق سرکش و مغرور را با زیبایی و ناز خاص او ترسیم میکند.
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
این بیت حاوی یک توصیه اخلاقی رادیکال و بنیادین است. حافظ مخاطب را از آزار رساندن به دیگران نهی میکند و میگوید به جز این (یعنی به جز ایذاء و آزار)، هر کار دیگری که میخواهی انجام بده. او تاکید میکند که در “شریعت” و آیین رندی و عشق او، تنها گناه حقیقی، آزار رساندن به دیگران است. این نشاندهنده جهانبینی عمیق انسانی و اخلاقی حافظ است که شفقت و عدم ایذاء را در رأس فضایل قرار میدهد.
عنان کشيده رو ای پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهی که دادخواهی نيست
حافظ معشوق را با عنوان “پادشاه کشور حسن” (حاکم بر قلمرو زیبایی) خطاب قرار میدهد و از او میخواهد که با احتیاط و ملاحظه (“عنان کشیده رو”) رفتار کند. هشدار میدهد که در هیچ راه و مسیری نیست که کسی دادخواهی نداشته باشد؛ یعنی حتی قدرت مطلق معشوق نیز او را از مسئولیت و پاسخگویی در برابر دلهای شکسته و ستمدیدگان رها نمیکند. این بیت، معشوق را به عدل و مهربانی دعوت میکند.
چنين که از همه سو دام راه میبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهی نيست
شاعر وضعیت خود را چنین توصیف میکند که از هر سو با دامها، مشکلات و خطرات روزگار مواجه است. در این میان، او تنها پناهگاه خود را در “حمایت زلف معشوق” میبیند. “زلف” در اینجا نماد پناه بردن به معشوق و تسلیم شدن به اوست، زیرا پیچیدگی و جذابیت زلف، هم میتواند مایه اسارت باشد و هم پناهگاهی برای عاشق در برابر فتنههای عالم.
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنين حد هر سياهی نيست
این بیت، خطاب به حافظ یا توصیه به اوست. “خزینه دل” استعاره از عشق و احساسات باارزش درونی است. “زلف و خال” نماد زیباییهای ظاهری و فریبنده معشوق هستند. توصیه میشود که دل گرانبهای خود را در گرو این زیباییهای سطحی نگذارد. زیرا “کارهای چنین” (یعنی نگه داشتن و ارج نهادن به چنین عشق ارزشمندی) “حد هر سیاهی نیست”؛ “سیاهی” میتواند اشاره به افراد بیمقدار یا خود خال و زلف (که سیاهند) داشته باشد، به این معنا که هر کسی شایستگی داشتن یا درک چنین عشق عمیقی را ندارد و نباید این گوهر را به آسانی به دست هر بیارزشی سپرد.




