جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد
هلال عيد در ابروی يار بايد ديد
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی يارم چو وسمه بازکشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد
بيا که با تو بگويم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنيد
بهای وصل تو گر جان بود خريدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روی تو در شام زلف میديدم
شبم به روی تو روشن چو روز میگرديد
به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد / هلال عيد در ابروی يار بايد ديد**
جهان هستی، برای زیبایی و تزئین عید، کمان ابروی خود را با هلال باریک و نوظهور ماه مانند وسمه (نوعی سرمه یا رنگ مخصوص ابرو) آرایش کرده است. اما برای یک سالک عاشق، هلال حقیقی عید و اوج زیبایی نه در آسمان که در کمان ظریف و دلربای ابروی یار جلوهگر است؛ یعنی زیبایی یار از هر جلوهی طبیعی دیگر فائقتر است.
**شکسته گشت چو پشت هلال قامت من / کمان ابروی يارم چو وسمه بازکشيد**
قامت من از غم و دوری یار و رنج عشق، مانند پشت خمیدهی هلال ماه، شکسته و خمیده شده است. اما در مقابل این حال زار من، کمان ابروی دلبرم همچنان با زیبایی خیرهکننده و فریبندهی خود، گویی دوباره وسمه کشیده و جلوهگری میکند و دلبری میآغازد.
**مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت / که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه دريد**
آیا نسیم سحرگاه از “خط” (سبزه یا موی نازک تازه روییده بر چهرهی دلبر که نشانهی جوانی است) تو در چمن و بوستان گذر کرد؟ که به همین دلیل، گلها از شدت مستی و سرمستی از بوی خوش تو، همچون صبح که پردهی شب را میدرد، از فرط وجد و شور، پیراهن خود را پاره کردند و شکفته شدند.
**نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود / گل وجود من آغشته گلاب و نبيد**
در ظاهر و در مجلس من، ساز چنگ و رباب و شراب و عود خوشبو (مظاهر بزم و عشرت) حضور نداشتند. با این وجود، “گل وجود” و حقیقت هستی من از عطر گلاب و مستی شراب (درونی و معنوی) آغشته و سیراب بود؛ یعنی سرخوشی و سرمستی من نه از اسباب بیرونی که از نشاط و جذبهی درونی عشق سرچشمه میگرفت.
**بيا که با تو بگويم غم ملالت دل / چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنيد**
ای یار، بیا و به نزد من بنشین تا غم و اندوه ملالآور دل خود را با تو بازگو کنم. زیرا بدون حضور تو، من حتی فرصت و توانایی “گفت و شنید” و ابراز وجود و ارتباط را ندارم؛ تنها تویی که محرم اسرار و تسکیندهندهی آلام منی.
**بهای وصل تو گر جان بود خريدارم / که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد**
اگر بهای رسیدن به وصال تو، جان ناقابل من باشد، من با کمال میل خریدار آن هستم. زیرا خریدار و بینای آگاه و مبصری که ارزش کالای گرانبها و “جنس خوب” را بداند، آن را به هر قیمتی که ببیند، میخرد و دریغ نمیکند.
**چو ماه روی تو در شام زلف میديدم / شبم به روی تو روشن چو روز میگرديد**
هرگاه که روی ماهتابگونهی تو را در “شام” (سیاهی و بلندی) زلف پریشانت مشاهده میکردم، آن شب تاریک من به برکت جلوهی دلربای تو، همچون روز روشن و درخشان میشد و تمام تیرگیها را از دل من میزدود.
**به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام / به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد**
جان من از شدت اشتیاق و انتظار به لب رسید و نزدیک به وداع با جسم شد، اما آرزو و مراد من حاصل نشد. امیدهای من به پایان رسید، ولی خواست و طلب من به سرمنزل مقصود نرسید و هنوز در حسرت وصال باقی ماندهام.
**ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند / بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد**
حافظ، این شاعر دلداده، از سر شور و شوق دیدار روی زیبای تو، این چند بیت شعر را به نگارش درآورده است. اشعار او را بخوان و همچون دانههای مروارید گرانبها و ارزشمند، در گوش جان خود جای ده و قدر بدان.




