خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آيد به سوی روزن چشم
سزای تکيه گهت منظری نمیبينم
منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخست روز که ديدم رخ تو دل میگفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم / دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم**
چون تصور یا نقش روی زیبای تو از باغ چشمم عبور کند، دل از پی این تصویر شتابان به سوی روزنه چشم میآید؛ گویی دل تاب ماندن ندارد و میخواهد خود نیز از چشم به تماشای آن بنشیند و در ادراک زیبایی تو شریک شود.
**سزای تکيه گهت منظری نمیبینم / منم ز عالم و این گوشه معین چشم**
من هیچ منظرهای در این عالم نمیبینم که شایسته آن باشد که تو بر آن تکیه کنی یا مقام بگیری. از تمام هستی من، تنها همین گوشه خاص و معین چشم من است که میتواند جایگاه شایسته تو باشد؛ گویی تمام جهان در چشم من خلاصه شده تا تو را در خود جای دهد.
**بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو / ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم**
بیا، که من در استقبال و نثار قدم تو، اشکهای گرانبهایم را – که همچون لعل و گهر از گنجخانه قلبم سرچشمه میگیرند – به سوی روزنه چشم میآورم تا بر راهت فشانم. این اشکها ناشی از عمیقترین احساسات و گنجینه دل من هستند.
**سحر سرشک روانم سر خرابی داشت / گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم**
در سپیدهدم، اشکهای روان من بیقرار و طوفانی بودند؛ اگر خون جگرم (نماد نهایت رنج و اندوه درونی) دامان چشمم را نمیگرفت، سیلاب اشکها از حد میگذشت و ویرانی به بار میآورد. گویی این خون جگر است که اشکها را رنگین کرده و مانع از طغیان بیحدشان میشود.
**نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت / اگر رسد خللی خون من به گردن چشم**
همان نخستین روزی که رخسار تو را دیدم، دلم با خود عهد کرد و گفت که اگر خللی در این عشق یا در حفظ تصویر تو پدید آید، خون من به گردن چشم خواهد بود؛ یعنی چشم مسئول از دست دادن این تصویر مقدس و جان من در گرو آن است.
**به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش / به راه باد نهادم چراغ روشن چشم**
به امید بوی مژده وصال تو، تا سحرگاه دیشب، چراغ روشن چشمم را (نگاه بیدار و مشتاقم) بر سر راه باد نهادم؛ با این امید که باد خبری از تو آورد یا اثری از تو را به نگاهم برساند. شبزندهداری و انتظار پرشور خود را توصیف میکند.
**به مردمی که دل دردمند حافظ را / مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم**
به حق انسانیت و لطف و کرمت، دل دردمند حافظ را با تیرهای دلدوز و مردمافکن چشمانت از پا در نیاور. ای محبوب، با آن نگاههای کشنده و دلنشینت، بیش از این بر این دل عاشق و رنجور ستم مکن و رحم کن.




