بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
ديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم
با من چه کرد ديده معشوقه باز من
میترسم از خرابی ايمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عيان کرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نمیکند
ذکرش به خير ساقی مسکين نواز من
يا رب کی آن صبا بوزد کز نسيم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب میزنم از گريه حاليا
تا کی شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه میکنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**بالابلند عشوه گر نقش باز من / کوتاه کرد قصه زهد دراز من**
معشوق بلندبالا، فریبنده و دلربای من، با جلوهگریها و دلبریهای خود، یکباره بساط ریاضتها و پرهیزکاریهای طولانیمدت مرا برچید و قصه دراز زهد و پرهیز من را به پایان رساند. زیبایی و شور عشق او چنان چیره شد که همه عمرِ پرهیزکاری مرا بیمعنا ساخت.
**ديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم / با من چه کرد ديده معشوقه باز من**
ای دل من، دیدی که چگونه در نهایتِ پیری و با وجود سالها زهد و کسب علم و دانش، نگاه فریبنده و دلربای معشوق، همه این اندوختهها و استحکامات مرا در هم شکست و مرا به تسلیم عشق واداشت. گویا تمام آن سرمایههای معنوی در برابر یک نگاه معشوق بیاثر ماند.
**میترسم از خرابی ايمان که میبرد / محراب ابروی تو حضور نماز من**
من از تباهی و ویرانی ایمان خود بیمناکم؛ چرا که کمان ابروی تو، که خود چون محرابی برای دل من شده است، حضور قلب و توجه مرا از نماز واقعی و عبادت حقیقی میرباید. زیبایی تو چنان مرا تسخیر کرده که حتی در محضر عبادت نیز فکرم متوجه توست.
**گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق / غماز بود اشک و عيان کرد راز من**
قصد داشتم که نشانه و اثر عشق را با پوشیدن لباس ریاکاری و تظاهر به زهد پنهان کنم؛ اما اشک چشمهایم راز درونم را افشا کرد و همچون جاسوسی پنهانکار، نهانگاه عشق مرا آشکار ساخت و نیت پنهانکاریام را نقش بر آب کرد.
**مست است يار و ياد حريفان نمیکند / ذکرش به خير ساقی مسکين نواز من**
معشوق من در حال سرمستی است و از یاران و همدمان خود یادی نمیکند و از ما بیخبر است. اما خوشا به حال و یاد آن ساقی مهربان و دلسوزی که همواره به حال درماندگان و بیچارگانی چون من نظر لطف دارد و با بیمهری یار، به ما التفات مینماید.
**يا رب کی آن صبا بوزد کز نسيم آن / گردد شمامه کرمش کارساز من**
پروردگارا، کی آن باد صبا (باد امیدبخش و پیک نیکبختی) خواهد وزید که از نسیم خوش آن، رایحه کرم و لطف معشوق به من رسد و گرهگشا و چارهساز کارها و مشکلات من شود؟ این بیتی در طلب لطف و عنایت الهی یا معشوق است.
**نقشی بر آب میزنم از گريه حاليا / تا کی شود قرين حقيقت مجاز من**
در حال حاضر، با گریههای بیامانم، گویی نقشی بر آب میزنم که بیثبات و ناپایدار است و فایدهای ندارد. نمیدانم تا چه زمانی این تلاشها و اشکهای ظاهری و مجازگونه من با حقیقت عشق درونیام پیوند خورده و به نتیجهای حقیقی و ماندگار تبدیل خواهد شد.
**بر خود چو شمع خنده زنان گريه میکنم / تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من**
مانند شمعی که شعلهاش به خنده میماند و در عین حال اشک میریزد و آب میشود، من نیز با وجود رنج و اندوه درونی، ظاهری آمیخته از رنج و پذیرش دارم (یا با وجود گریه، نوعی بیتفاوتی ظاهری). با این حال، میاندیشم که این سوز و گداز و عشق پرشور من در برابر دل سخت و بیرحم تو چه اثری خواهد داشت و آیا میتواند آن دل سنگ را نرم کند.
**زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود / هم مستی شبانه و راز و نياز من**
ای زاهد خشک و ریاکار، چون از نماز و عبادات ظاهری تو هیچ کار و فایدهای حاصل نمیشود و به نتیجهای نمیرسد، پس بگذار تا من راه خود را بروم: راه سرمستی شبانه و راز و نیاز و عبادت عاشقانه و قلبی که برای من پربارتر و حقیقیتر است.
**حافظ ز گريه سوخت بگو حالش ای صبا / با شاه دوست پرور دشمن گداز من**
ای باد صبا، حال و روز حافظ را برای آن شاهِ دوستپرور (دوستپرورنده) و دشمنگداز (دشمننابودکننده) بازگو کن؛ که حافظ از شدت گریه و سوز دل، سراپا سوخته و توانش به پایان رسیده است. این شاه میتواند معشوق، پادشاه زمان، یا خداوند باشد که هم لطف و هم قهر دارد.




