صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست
کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است
کجا همیروی ای دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**صلاح کار کجا و من خراب کجا**
**ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا**
این بیت با یک تضاد بنیادین آغاز میشود: “صلاح کار” که نمادی از عقلانیت، خویشتنداری، رعایت عرف و شرع است در برابر “من خراب” که اشاره به حافظ رند، شوریدهدل، عاشقپیشه و وارسته از قید عرف دارد. حافظ میپرسد که چگونه میتوان بین این دو جهانبینی متضاد، سازش یا سنخیتی یافت؟ او با تکرار کلمه “کجا”، بر گستره عظیم این فاصله و عدم سنخیت تأکید میکند و از مخاطب میخواهد که عمق این شکاف و دو راه متفاوت زندگی را درک کند؛ راهی که یکی به سوی عقل و دیگری به سوی عشق و جنون میرود.
**دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس**
**کجاست دير مغان و شراب ناب کجا**
حافظ در این بیت، بیزاری و دلزدگی خود را از ریاکاری و تظاهرِ متداول در صومعهها و میان زاهدان خرقه به دوش، آشکارا بیان میکند. دل او از این محیطهای ظاهربینانه “گرفته” و خواهان رهایی از قید و بندهای دروغین است. در مقابل، آرزومند “دیر مغان” است؛ جایی که در ادبیات حافظ نماد رندی، عشق پاک، معرفت راستین و رهایی از قید و بندهای ریاکارانه است. “شراب ناب” نیز در اینجا کنایه از معرفت حقیقی و عشق اصیل است که در دیر مغان یافت میشود، در تضاد با سالوس و ریای صومعه. او میپرسد که چگونه میتوان از فضای مسموم ریا به آن سرچشمه پاکی رسید.
**چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را**
**سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا**
حافظ در این بیت، عدم سنخیت “رندی” را با “صلاح و تقوا”ی ظاهری برجسته میکند. او رندی را راهی مستقل، برگرفته از باطن و آزاد از قید ریا میداند که با صلاح و تقوای متداول (که گاه با ریاکاری همراه است) سنخیتی ندارد. برای روشنتر شدن این تفاوت، دو مثال متقابل میآورد: “سماع وعظ” که نماد سخنان خشک و بیروح زاهدان و پندهای رسمی است، کجا میتواند با “نغمه رباب” که سرشار از شور و جذبه، موسیقی عشق و مستی معنوی است، مقایسه شود؟ او این دو را دو جهان کاملاً مجزا و بیارتباط میداند.
**ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد**
**چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا**
این بیت به موضوع درک حقیقت و نور معشوق ازلی میپردازد. حافظ میپرسد که دلهای کوردل، ناپاک و دشمنصفت چگونه میتوانند جمال “دوست” (که استعاره از حقتعالی یا معشوق مطلق است) را درک کنند؟ او پاسخ را در قالب یک تمثیل روشنگر بیان میکند: چگونه میتوان انتظار داشت که یک “چراغ مرده” (دلِ بینور معرفت و ایمان) توانایی درک و ادراک “شمع آفتاب” (حقیقت محض، نور مطلق و بیکران الهی) را داشته باشد؟ این بیت تأکیدی است بر عدم قابلیت درک حقایق عرفانی توسط نااهلان و کسانی که از بصیرت درونی بیبهرهاند.
**چو کحل بينش ما خاک آستان شماست**
**کجا رويم بفرما از اين جناب کجا**
حافظ در این بیت، نهایت ارادت، وابستگی و دلبستگی بیقید و شرط خود را به معشوق (یا آستان الهی) ابراز میکند. او خاک درگاه معشوق را “کحل بینش” خود میداند؛ یعنی هر آنچه به او بصیرت، معرفت و دید معنوی میبخشد، از این درگاه سرچشمه میگیرد. با این جمله، اعلام میکند که تمام وجودش وابسته به این آستان است. سپس با لحنی عاجزانه و پرسشگرانه میپرسد: “کجا رویم بفرما از این جناب کجا؟” یعنی وقتی تمام هستی، بینش و حیات معنوی من از این درگاه است، به کجا میتوانم بروم؟ این پرسش نشاندهنده بنبست عاشقانه و وابستگی مطلق به معشوق است و اینکه هیچ جای دیگری برای او معنی و مقصد ندارد.
**مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است**
**کجا همیروی ای دل بدين شتاب کجا**
این بیت یک هشدار عاشقانه و حکیمانه است. حافظ به دل (خود یا خواننده) هشدار میدهد که فریب زیباییهای ظاهری و دلرباییهای فریبنده معشوق (که در اینجا “سیب زنخدان” نماد آن است) را نخورد، چرا که پشت این ظواهر دلربا، “چاه” و خطری بزرگ نهفته است. او با این استعاره، از خطرات ناشی از دلبستگی صرف به مظاهر دنیوی و ظواهر فریبنده برحذر میدارد و بر عمقنگری و پرهیز از شتابزدگی تأکید میکند. پرسش مکرر “کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا” بیانگر نگرانی و تذکر برای دلی است که بیپروا و شتابان در این مسیر پرخطر گام برمیدارد.
**بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال**
**خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا**
در این بیت، حافظ به حسرت و نوستالژیِ روزهای وصل گذشته میپردازد. او با اندوهی شیرین، از “روزگار وصال” یاد میکند که هرچند گذشته است، اما خاطرهاش همواره “خوش” و گرامی باقی مانده است. سپس با دو پرسش حسرتبار “خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا”، از نبودِ جلوههای معشوق در زمان حال مینالد. “کرشمه” نماد ناز و دلبری و “عتاب” نماد تندی و خشم معشوق است؛ هر دو، حتی عتاب، در نظر عاشق مایه التفات و توجه معشوق بوده و اکنون هر دو از کف رفتهاند و این فقدان، مایه حسرت و دلتنگی شاعر است و نشانهای از بیاعتنایی زمانه.
**قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست**
**قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا**
این بیت پایانی، به وضعیت بیقرار و بیتاب حافظ عاشق میپردازد. او خطاب به “دوست” (یا خواننده) میگوید که از او، که غرق در عشق و شوریدگی است، انتظار “قرار و خواب” (آرامش و آسودگی) نداشته باشد. سپس با پرسشهای پیاپی و رتوریک: “قرار چیست؟ صبوری کدام؟ و خواب کجا؟” به اوج بیقراری، بیتابی و عدم توانایی در صبر و شکیبایی عاشقانه خود تأکید میکند. این پرسشها نشان میدهند که در قاموس عاشق شوریده، مفاهیمی چون آرامش، شکیبایی و آسودگی جایی ندارند و تمام وجود او وقف عشق و بیتابی در راه آن شده است. این پایانبندی، جمعبندی وضعیت روحی حافظ رند و عاشق است.




