سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه میکردم
که بود در شب تيره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خويشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشيده چو تيغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
يکی چو ساقی مستان به کف گرفته اياغ
نشاط و عيش و جوانی چو گل غنيمت دان
که حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ / که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ**
در سپیدهدمان، با کششی از عطر دلانگیز گلستان، به باغ پای نهادم. هدفم این بود که همچون بلبل شوریدهدل، در میان زیباییهای طبیعت، مرهمی بر آشفتگی خاطر و اضطراب درونم بگذارم و درمان جان و روان خود را بیابم.
**به جلوه گل سوری نگاه میکردم / که بود در شب تيره به روشنی چو چراغ**
چشمانم به شکوه و جمال گل سرخ سوری خیره شد. گویی این گل، در آن فضای نیمهتاریک سحرگاهان (یا شاید تاریکی اندیشههایم)، با درخشش و جلای خود همچون چراغی روشن میدرخشید و راهنمای نگاهم میشد.
**چنان به حسن و جوانی خويشتن مغرور / که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ**
این گل چنان غرق غرور حسن و طراوت جوانی خود بود که از شوریدگی و ناله هزاران بلبل عاشق، کوچکترین توجه و اعتنایی نداشت و به کلی فارغ و بیخبر مینمود.
**گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم / نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ**
در برابر این زیبایی خیرهکننده، گل نرگس زیبا گویی از حسرت و غبطه، چشمانش را گشوده و اشک میریخت. و لاله، از شور و سودای عشق (یا شاید غمی عمیق)، صدها داغ و نشانه اندوه بر جان و دل خود نهاده بود (اشاره به لکه سیاه مرکز لاله).
**زبان کشيده چو تيغی به سرزنش سوسن / دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ**
گل سوسن، با برگهای کشیدهاش، گویی زبانی همچون شمشیر بیرون آورده بود تا دیگران (شاید گل سرخ یا بلبل) را سرزنش کند. و گل شقایق، با دهانی گشاده، مانند مردمی بود که با سروصدا و غوغا، در حال غیبت و سخنچینی هستند.
**يکی چو باده پرستان صراحی اندر دست / يکی چو ساقی مستان به کف گرفته اياغ**
(در این باغ استعاری یا در ادامه وصف جمعی از گلها) یکی از گلها (یا موجودات) همچون عاشقان باده، صراحی شراب به دست گرفته بود؛ و دیگری، به سان ساقیای که مستی میآفریند، جام شراب (ایاغ) را در کف داشت. این بیت فضایی از بزم و سرمستی را به تصویر میکشد.
**نشاط و عيش و جوانی چو گل غنيمت دان / که حافظا نبود بر رسول غير بلاغ**
ای حافظ! شادمانی، کامروایی و دوران جوانی را همچون عمر زودگذر گل، غنیمت شمار و قدر بدان. چرا که وظیفه پیامبر چیزی جز رساندن پیام حق و آشکار کردن راه سعادت نبوده است؛ اکنون که پیام رسیده، بر ماست که از فرصتهای زندگی بهره بریم و کام بستانیم.




