به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده که عمريست تا من از سر امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشياری ای نصيحتگو
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**بیت اول:**
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
شاعر در بیت آغازین، با زبانی سرشار از حسرت و تعریض، خطاب به معشوق میپرسد که جز از دست دادن دین و دانش – که نمادی از ارزشهای متعارف و عقلانیت بشری است – چه سودی از عشق او برده است؟ این پرسش کنایهای تلخ است و پاسخ ضمنی آن “هیچ” یا “فقط خسران” است. بیت بیانگر آن است که عشق، مرزهای عقل و شریعت را درنوردیده و چیزی جز آشفتگی و فنا برای عاشق به ارمغان نیاورده، اما در عین حال، این از دست دادن خود یک انتخاب و مسیر است.
**بیت دوم:**
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم
در این بیت، عاشق به اوج فداکاری و وفاداری خود اشاره میکند. او با سوگندی عظیم “به خاک پای عزیزت” تصریح میکند که با وجود آنکه غم معشوق “خرمن عمرش” را به باد فنا داده و زندگیاش را ویران کرده است، اما او هرگز پیمان خود را نشکسته و از مسیر عشق بازنگشته است. این بیت نشاندهنده پایداری و ثبات قدم عاشق در راه عشق، با وجود تمام مصائب و رنجهایی است که متحمل شده است.
**بیت سوم:**
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پيوستم
عاشق خود را در برابر عظمت معشوق “حقیر” و “ذرهای ناچیز” میداند. اما بلافاصله با عبارت “به دولت عشق” (به یمن و برکت عشق) به transformative power عشق اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که ببیند چگونه در آرزوی دیدار رویش (هوای رخت)، به خورشید (مهر) پیوسته است. این بیت یک استعارهی کیهانی زیباست: ذرهای ناچیز به واسطه عشق و جذبهی معشوق (خورشید)، خود به مرتبهای والا میرسد و با مرکز نور و هستی مرتبط میشود، که نشاندهنده ارتقای وجودی عاشق از طریق عشق است.
**بیت چهارم:**
بيار باده که عمريست تا من از سر امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
در این بیت، حافظ دعوتی به “باده” (شراب) میکند که در شعر او نماد شور عشق و بیخودی عرفانی است. او میگوید که عمری است از سر امن و ایمنی خاطر، در کنج عافیت و آسایش برای کامرانی و خوشگذرانی ننشسته است. این جمله اعتراضی به زندگی دنیاپرستانه و راحتطلبانه است و بیانگر آن است که مسیر عاشق، مسیری پرخطر و دور از آسایش بوده و او همواره در حال مبارزه و از خودگذشتگی در راه عشق بوده است، نه در پی لذتهای مادی.
**بیت پنجم:**
اگر ز مردم هشياری ای نصيحتگو
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم
شاعر خطاب به نصیحتگوی عاقلنما، با لحنی قاطع و سرشار از استغنا میگوید که اگر تو از مردم هشیار و عاقلی، پس کلامت را به هدر نده و بیهوده سخن مگو. دلیل آن را نیز اینگونه بیان میکند: “چرا که من مستم.” این مستی نه لزوماً مستی از شراب مادی، بلکه مستی از بادهی عشق الهی یا زمینی است که عقل و هوشیاری متعارف را از او گرفته است. در این حالت، نصیحتهای عقلانی بیفایده و حتی بیربط تلقی میشوند.
**بیت ششم:**
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنيامد از دستم
عاشق در این بیت، اوج فروتنی و شرمندگی خود را در برابر معشوق ابراز میکند. او میپرسد که چگونه میتواند از شرمندگی، سر خود را در برابر دوست و معشوق بلند کند، در حالی که احساس میکند هیچ خدمت شایسته و سزاواری از دستش برای او برنیامده است. این بیت نشاندهنده عظمت مقام معشوق در چشم عاشق و حس تقصیر همیشگی عاشق در قبال آن مقام والاست، حتی اگر تمام زندگیاش را فدا کرده باشد.
**بیت هفتم (مقطع):**
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
در بیت پایانی (مقطع)، حافظ تخلص خود را آورده و با بیانی سوزناک، رنج و درد خود را خلاصه میکند. او میگوید که وجود “حافظ” در آتش عشق سوخت و خاکستر شد (بسوخت حافظ)، اما معشوق “دلنواز” و مهرباننما حتی به خود زحمت نداد که بگوید “مرهمی بفرستم” برای دل خستهی او. این بیت نهایت جفا و بیاعتنایی معشوق را در برابر عشق و فداکاری بیحد و حصر عاشق به تصویر میکشد و عمق ناامیدی و تلخکامی عاشق را نشان میدهد.




