چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد که قيد مجانين عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت ديوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش
نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشهها که برانگيختيم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيبای او به جای سپند
به غير خال سياهش که ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيمانی
که بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای ميخانه
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**چراغ روی تو را شمع گشت پروانه**
زیبایی درخشان روی تو چنان فروغی دارد که شمع، که خود نماد نور و جاذب پروانه است، در مقابل آن نور، خود به پروانهای عاشق بدل شده و شیفته جمال تو گشته است.
**مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه**
از شدت عشق و غرق شدن در حال و روز تو، دیگر هیچ توجهی به وضعیت و احوال خویش ندارم؛ تمام وجود و دغدغه من به تو معطوف است.
**خرد که قيد مجانين عشق میفرمود**
خِرَد و عقل که همواره وظیفهاش مهار کردن و به بند کشیدن شوریدگی و جنون عاشقان بود…
**به بوی سنبل زلف تو گشت ديوانه**
…خود در برابر رایحه دلانگیز و فریبنده زلفهای سنبلگون تو، از خود بیخود گشت و دیوانه شد.
**به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد**
اگر در پی عطر زلف دلکش تو، جانم را از دست دهم و فدا شوم، چه اهمیتی دارد؟
**هزار جان گرامی فدای جانانه**
هزاران جان ارزشمند و گرامی نیز در راه عشق و فدای جانان و معشوق زیبای من، ناچیز و قابل فدا شدن است.
**من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش**
دیشب، از شدت حسادت و غیرت عاشقانه، چنان سراسیمه و از خود بیخود شدم که از شدت تأثر بر زمین افتادم.
**نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه**
آن لحظهای که دلدار و نگارِ دلبندم را دیدم که گویی در دست یا در چنگال رقیب و بیگانهای است.
**چه نقشهها که برانگيختيم و سود نداشت**
چهها نقشهها و تدبیرها که برای رسیدن به تو یا تأثیر بر دلت به کار نبردم، اما هیچ کدام ثمربخش نبود و سودی نداشت.
**فسون ما بر او گشته است افسانه**
افسونها و سحرهای عاشقانهای که به کار میبستم، دیگر هیچ تأثیری بر دل او ندارد و برایش تنها به داستانی کهنه و بیاثر بدل شده است.
**بر آتش رخ زيبای او به جای سپند**
بر آن شعله آتشین و زیبای چهره او، به جای دانه سپند که برای دفع چشم زخم میسوزانند…
**به غير خال سياهش که ديد به دانه**
…هیچ دانهای برای سوزاندن نمیتوان دید، مگر خال سیاه و جذابی که بر روی آن چهره نشسته و خود گویی دافع هر چشم زخمی است.
**به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی**
شمع، به محض شنیدن خبر خوشی از جانب صبا (باد صبحگاهی)، در یک لحظه و با یک نفس، جان خود را (شعلهاش را) فدا کرد.
**ز شمع روی تواش چون رسيد پروانه**
این خبر خوش، مژدهای بود که از فروغ و نور روی تو (که خود شمعی دلرباست) همچون پروانه ای به شمع رسیده بود و شمع از شدت شوق، جان باخت.
**مرا به دور لب دوست هست پيمانی**
من با نزدیک شدن و بوسیدن لبان یار پیمانی بستهام (یا در محفل باده و لب یار، عهدی دارم).
**که بر زبان نبرم جز حديث پيمانه**
که بر زبان خویش، جز حکایت و سخن از پیمانه شراب (نماد عشق و مستی روحانی) چیزی نیاورم.
**حديث مدرسه و خانقه مگوی که باز**
از سخنان مربوط به مدرسه (محل درس و بحث و عقل) و خانقاه (محل زهد و ریاضت) با من دم مزن، زیرا…
**فتاد در سر حافظ هوای ميخانه**
…دوباره شوق و هوای میخانه (نماد عشق رها از قید، مستی معرفت و بیقیدی) در سر حافظ افتاده است.




