دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمیارزد
به می بفروش دلق ما کز اين بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگيرند
زهی سجاده تقوا که يک ساغر نمیارزد
رقيبم سرزنشها کرد کز اين به آب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نمیارزد
شکوه تاج سلطانی که بيم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دريا به بوی سود
غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گيری غم لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنيی دون بگذر
که يک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**بیت اول:**
دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمیارزد
به می بفروش دلق ما کز اين بهتر نمیارزد
شروع غزل با بیانی رندانه و فلسفی است: گذراندن حتی لحظهای از عمر با اندوه و دغدغههای دنیوی، ارزشی ندارد که به خاطر آن کل جهان را فدا کنیم. زندگی و لحظات آن گرانبهاتر از هر چیز دنیوی است و نباید با غم تباه شود. در ادامه، حافظ با صراحت، “دلق” (خرقهی درویشی یا نماد ریاضت و زهد ظاهری) را پیشنهاد میکند که به “می” (نماد عشق، معرفت، سرمستی روحانی یا حتی لذت حلال زندگی) فروخته شود. او تأکید دارد که این “دلق” بهایی بالاتر از آن ندارد و ارزش آن در برابر سرمستی عشق و معرفت ناچیز است؛ به عبارت دیگر، ظواهر پرهیزکاری ارزشی در برابر تجربهی اصیل روحانی ندارد.
**بیت دوم:**
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگيرند
زهی سجاده تقوا که يک ساغر نمیارزد
این بیت، تأکید و بسط معنای بیت اول است. حافظ میگوید که در “کوی می فروشان” (که نماد عرصهی عشق و حقیقتطلبی و جایی است که حقیقتها با می عرضه میشوند)، همان “دلق” یا زهد ریایی، حتی به بهای یک جام می (یا به اندازه یک تجربه کوچک از حقیقت و عشق) هم خریده نمیشود. سپس با لحنی حسرتآمیز یا کنایهآمیز میگوید: “زهی سجاده تقوا” یعنی دریغا بر آن سجاده و پرهیزکاری ظاهری که حتی به اندازهی یک ساغر (یک جام کوچک از می حقیقت) ارزش ندارد. این نشان میدهد که ریاکاری و تقوای صوری، در محضر اهل دل و عارفان، هیچ بهایی ندارد.
**بیت سوم:**
رقيبم سرزنشها کرد کز اين به آب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نمیارزد
“رقیب” در شعر حافظ غالباً نمادی است از مخالفان راه عشق، زاهدان خشکاندیش یا مدعیان دنیاپرست. رقیب، حافظ را سرزنش کرده و به او توصیه میکند که برای حفظ آبرو و اعتبار دنیوی خود (“آب رخ”)، از این راه عشق و رسواییاش (“این”) دست بردارد. اما حافظ در پاسخ، با پرسشی عمیق و پرشور، بیارزشی خود را در برابر آستان محبوب بیان میکند: “چه بر سر ما آمده که حتی به اندازهی خاک درِ محبوب نیز ارزش نداریم؟” این مصرع بیانگر نهایت تواضع و شیفتگی عاشقانه در برابر معشوق است و نشان میدهد که آبروی دنیوی در قبال خاک در دوست هیچ است.
**بیت چهارم:**
شکوه تاج سلطانی که بيم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
حافظ در این بیت به ماهیت فریبندهی قدرت و جاه دنیوی میپردازد. او میگوید “شکوه تاج سلطانی” (جلال و جبروت پادشاهی) در ظاهر جذاب و پرابهت است، اما باطن آن سرشار از “بیم جان” (ترس از دست دادن جان، نگرانی از توطئه، و دغدغههایی که صلح و آرامش را میگیرد) است. این تاج سلطانی “کلاهی دلکش” (کلاهی زیبا و جذاب) به نظر میرسد، “اما به ترک سر نمیارزد”؛ یعنی ارزش این را ندارد که انسان جان خود (یا آرامش و سلامت روحیاش) را فدای آن کند. این بیت هشداری است در مورد خطرات و عواقب دنیامداری و جاهطلبی.
**بیت پنجم:**
چه آسان مینمود اول غم دريا به بوی سود
غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نمیارزد
حافظ در اینجا به تجربهی شخصی یا عمومی از فریبندگی سودجویی میپردازد. او اعتراف میکند که در ابتدا، “غم دریا” (مشکلات و خطرات سفر دریایی یا هر راه پرخطر) برای رسیدن به “بوی سود” (امید و وسوسهی رسیدن به نفع مادی) آسان و قابل تحمل به نظر میرسید. اما پس از مواجهه با واقعیت، درمییابد که “غلط کرده است”؛ زیرا “این طوفان” (اشاره به مصائب و سختیهای عظیم راه) به بهای “صد گوهر” (هرگونه سود یا دستاورد مادی، هرچند گرانبها) نیز نمیارزد. این بیت حکمتآمیز، نشاندهندهی درسی عمیق دربارهی بیارزشی سود مادی در برابر رنج و مشقتهای طاقتفرساست.
**بیت ششم:**
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گيری غم لشکر نمیارزد
این بیت خطاب به معشوق (چه معشوق زمینی و چه معشوق ازلی) است. حافظ به معشوق توصیه میکند که بهتر است چهرهی خود را از “مشتاقان” (عاشقان و طلبکنندگان) بپوشاند. دلیل این توصیه، یک حکمت عمومی است: “که شادی جهانگیری غم لشکر نمیارزد.” یعنی شادمانی و لذت حاصل از فتح و تسلط بر جهان، به آن غم و رنجی که لشکر (سپاهیان، یا به تعبیری دیگر، تمام رنجهای انسانها در راه رسیدن به وصال) متحمل میشود، نمیارزد. در معنای عرفانی، شاید اشاره دارد به اینکه ظهور کامل جمال حق (جهانگیری معشوق) میتواند برای طالبان (لشکر) مصیبتبار باشد، لذا پنهان ماندن بهتر است تا مشتاقان تاب و توان فنای در آن جمال را داشته باشند.
**بیت هفتم:**
چو حافظ در قناعت کوش و از دنيی دون بگذر
که يک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
در بیت پایانی غزل، حافظ به شیوه شاعرانهی خویش، مخاطب را به راهی که خود پیموده توصیه میکند. او میگوید “چو حافظ در قناعت کوش”؛ یعنی مانند حافظ، در زندگی به قناعت و رضایت از داشتهها روی بیاور و “از دنیای دون بگذر”؛ یعنی از دنیا و تعلقات پست و بیارزش آن دوری کن. دلیل این توصیه، یک اصل اخلاقی و حیاتی است: “که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد.” به این معنا که حتی به اندازهی سر سوزنی زیر بار منت و لطف “دونان” (انسانهای فرومایه، پَست و بیارزش) رفتن، از نظر ارزشی با دو صد من طلا (یعنی بینهایت ثروت مادی) هم برابری نمیکند. این بیت بر کرامت نفس، عزت نفس و بینیازی از دنیا و اهل آن تأکید فراوان دارد.




