آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسکين داد
وان که گيسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
که عنان دل شيدا به لب شيرين داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقيست
آن که آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن
هر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدين داد
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد / صبر و آرام تواند به من مسکين داد**
شاعر در این بیت، سخن از قدرتی میآغازد که چهره معشوق را با زیبایی گل سرخ و نسرین (گلبن وحشی) آراسته است. او با نوعی استدلال و التماس، ابراز امیدواری میکند که همان قدرت خالق زیبایی، توانایی بخشیدن صبر و آرامش به او را نیز دارد که در وضعیت مسکین (فقیر، بیچاره، نیازمند) قرار گرفته و از عشق رنج میبرد. این بیت هم بیانگر عظمت خالق و هم نمودار حال پریشان عاشق است.
**وان که گيسوی تو را رسم تطاول آموخت / هم تواند کرمش داد من غمگين داد**
در ادامه بیت پیشین، حافظ به همان قدرت اشاره میکند که به گیسوی معشوق “رسم تطاول” (خوی ستمگری و دلربایی چیره) آموخته است؛ یعنی گیسوی معشوق، نماد فریبندگی و آشوبگری، ابزاری برای به بند کشیدن دل عاشق شده است. شاعر باز هم با همین استدلال، از همان قدرت میخواهد که با بخشش و کرم خود، “داد” (عدالت یا رهایی) او را که غمگین و رنجور است، بدهد. در واقع از خالق میخواهد که تعادل را برقرار سازد و به این ستمگری دلربایانه پایان دهد یا به او آرامش بخشد.
**من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم / که عنان دل شيدا به لب شيرين داد**
حافظ در این بیت به حکایت عاشقانه فرهاد و شیرین اشاره میکند. او میگوید از همان روزی که فرهاد اختیار و افسار دل شیدا و دیوانه خود را به لب شیرین سپرد و کاملاً تسلیم عشق او شد، من دیگر از او توقعی نداشتم (یا امیدم را از او بریدم). این بیت میتواند به معنای این باشد که عشق فرهاد آنچنان بیقید و شرط و افراطی بود که راه هرگونه مقایسه یا الگوبرداری از او را برای حافظ بست؛ چرا که خود حافظ نیز در شوریدگی عشق دست کمی از فرهاد ندارد و تسلیم محض دل خویش است.
**گنج زر گر نبود کنج قناعت باقيست / آن که آن داد به شاهان به گدايان اين داد**
این بیت یک اندرز حکیمانه و فلسفی است. حافظ بیان میکند که اگر “گنج زر” (ثروت مادی و دنیوی) در دسترس نباشد، “کنج قناعت” (رضایتمندی به کم و بینیازی درونی) همچنان پابرجاست. در مصراع دوم، این اندیشه را با نگاهی الهی تکمیل میکند: همان قدرتی که ثروت و قدرت را به پادشاهان بخشیده است، قناعت و رضایت را نیز به فقیران و درویشان عطا کرده است. این نگاه، بر ارزش والای آرامش درونی و بینیازی روحی نسبت به ثروت ظاهری تأکید دارد.
**خوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن / هر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد**
جهان در ظاهر مانند “عروسی زیبا” و فریبنده است. “از ره صورت” یعنی از نظر جلوه و نمایش بیرونی، جهان دلربا و جذاب مینماید. اما حافظ با هشداری جدی ادامه میدهد که هر کس به این جهان و زیباییهای ظاهری و زودگذر آن دل ببندد و بدان پیوندد، “عمر خود” را به عنوان “کاوین” (کابین، مهریه) آن میپردازد. این استعاره بیانگر این است که دلبستگی به دنیا و مادیات، بهای سنگینی چون تباه شدن عمر و غفلت از حقایق بالاتر را در پی دارد.
**بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوی / خاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد**
پس از این تأملات فلسفی و هشدارها، حافظ تمایل خود را به روی آوردن به طبیعت و زندگی ساده و فارغ از دغدغههای دنیا بیان میکند. “بعد از این” یعنی از این پس، “دست من و دامن سرو و لب جوی” کنایه از تمایل به خلوت و آرامش در طبیعت است. “سرو” نماد زیبایی و آزادگی و “لب جوی” نماد طراوت و حیات است. این میل به طبیعتگرایی به ویژه در زمانی که “صبا مژده فروردین داد” (باد صبا خبر از آمدن بهار و ماه فروردین آورده است) شدت میگیرد، که فروردین خود نماد نوزایی، تازگی و تجدید حیات است.
**در کف غصه دوران دل حافظ خون شد / از فراق رخت ای خواجه قوام الدين داد**
در بیت پایانی (تخلص)، حافظ به رنجهای شخصی خود باز میگردد. او میگوید که “در کف غصه دوران” (در چنگال اندوههای روزگار و غصههای زمانه)، “دل حافظ خون شد” (دلش از فرط اندوه خونین و شکسته شد). دلیل اصلی این رنج را “فراق رخت” (دوری از روی تو) ذکر میکند. “ای خواجه قوام الدین داد” خطاب مستقیم به یکی از حامیان و بزرگان زمان خود، خواجه قوامالدین محمد صاحبعیار است و “داد” در اینجا میتواند به معنای “انصاف” و “یاری” باشد. یعنی ای خواجه قوامالدین، از این رنج فراق، دادخواهم یا به فریادم برس. این پایان، نشاندهنده بازگشت به درد شخصی و درخواست یاری از یک حامی است.




