دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
ليکن از لطف لبت صورت جان میبستم
عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست
ديرگاه است کز اين جام هلالی مستم
از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين
که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگويی که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پيوستم
بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
صنمی لشکريم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
ليکن از لطف لبت صورت جان میبستم**
دوش، یعنی شب گذشته، آنچنان مست و مدهوش نگاه دلربا و مستکننده تو شدم که اختیار از کف دادم و عنان صبر از دست رها کردم. این “بیماری چشم” تو نه یک نقص، که کنایه از فتنه و فسون نگاه یاری است که جان و دل عاشق را به اسارت میگیرد. اما در همان حال که نگاهت مرا از خود بیخود میکرد، لطف و شیرینی لبانت (که ممکن است اشاره به بوسه یا سخنی دلنواز باشد) به من جانی تازه میبخشید و برای هستیام صورتی جدید و حیاتی نو خلق میکرد. این بیت پارادوکس عاشقی را نشان میدهد: معشوق همزمان ویرانگر و حیاتبخش است.
**عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست
ديرگاه است کز اين جام هلالی مستم**
عشق و شیفتگی من به خط مشکین (تاریکی و زیبایی مژگان، یا خال و موی تازه برآمده بر گرد لب) تو، چیزی نیست که تازه آغاز شده باشد. این علاقهای عمیق و دیرینه است. سالهاست که از جام هلالی (کنایه از کمان ابرو، یا لبهای هلالی شکل، یا حتی قدح کوچک و زیبای شراب) وجود تو سرمست و بیخودم. این اشاره به قدمت عشق، بیانگر ریشهدار بودن و ازلی بودن پیوند عاشق و معشوق است که فراتر از زمانهای زمینی میرود.
**از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم**
از پایداری و استقامت خود در این راه بسیار خشنودم. چه نکتهای از این دلنشینتر که با وجود همه جور و جفاها و بیمهریهای تو، و علیرغم دشواریهای راه عشق، هرگز از طلب و جستوجو در کوی تو دست نکشیدم و از پای نایستادم. این بیت به وفاداری و پایداری عاشق در برابر ناملایمات معشوق و مسیر عشق اشاره دارد.
**عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين
که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم**
ای مخاطب، از منی که ساکن میخانهام و عمرم را در این وادی مستی و بیقیدی گذراندهام، توقع آسایش و عافیت (آرامش دنیوی یا پرهیزکاری متعارف) نداشته باش. زیرا تا زندهام، پیوسته از خدمت و همراهی با رندان (آزادگان و وارستگانی که قید و بندهای دنیا را رها کردهاند و در مسیر عشق و معرفت میتازند) سخن گفتهام و بدان مفتخرم. میخانه و رندی در شعر حافظ نماد خروج از ریا و رسیدن به حقیقت عشق است.
**در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگويی که چو عمرم به سر آمد رستم**
در راه پرخطر و بیانتهای عشق، حتی پس از مرحله “فنا” (نیست شدن خود و رهایی از قید انانیت)، صدها خطر و دشواری دیگر نهفته است. مبادا گمان کنی که چون عمرم به پایان رسید و جان از تن بیرون رفت، از همه مشکلات رها شده و به رستگاری نهایی دست یافتهام. این بیت عمق و پیچیدگی سیر و سلوک عاشقانه را گوشزد میکند که پایانی برای آن متصور نیست و هر مرحلهای خطرات و چالشهای خاص خود را دارد.
**بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پيوستم**
اکنون که به محبوب کمانابرویم (یاری با ابروان هلالی و زیبا چون کمان) پیوستهام و وصالش را دریافتهام، دیگر چه غمی از تیرهای کج و از روی کینهای که حسودان پرتاب میکنند، دارم؟ تیرهای حسودان (کنایه از بدگوییها و زخمزبانها) دیگر بر من کارگر نیست، زیرا وصال معشوق، سپر محکمی در برابر تمام گزندهای دنیوی است.
**بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم**
بوسه بر آن درج عقیقگونه تو (لبهای سرخ و ارزشمند تو که گویی جعبهای از یاقوت است) برای من روا و حلال است. زیرا من هرگز با افسوس خوردن (ندامت از عشق) یا جفا کردن، پیمان و مهر وفاداریام را نشکستهام و تا ابد بر سر عهد خود ماندهام. این بیت پاداش وفاداری و استقامت عاشق را در قالب کامروایی از معشوق بیان میکند.
**صنمی لشکريم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم**
معشوقی که چون لشکری پرشکوه و توانمند بود (اشاره به شکوه و زیبایی یار که توان مقابله را از دل میگیرد)، دلم را غارت کرد و رفت. ای دریغ و افسوس که اگر رحمت و شفقت شاه (که میتواند کنایه از حاکم زمان، ولینعمت، یا حتی لطف و عنایت الهی باشد) دستگیرم نشود، در این بیابان هجران چگونه خواهم زیست. این بیت بیانگر استمداد و تضرع عاشق پس از رنج هجران است.
**رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم**
مقام و مرتبه دانش حافظ، تا بلندای آسمانها رسیده بود و از نظر علمی و معنوی جایگاه بلندی داشت. اما غمخواری و دلمشغولی به قامت بلند و دلفریب تو، ای معشوق سروقامت، مرا فروتن و متواضع ساخت. این بیت نشان میدهد که عشق، حتی داناترین افراد را نیز به فروتنی میکشاند و ارج عشق را بالاتر از مقام دانش و خرد میداند. در این طریق، دلدادگی به معشوق، غرور علمی را در هم میشکند.




