عمريست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نيک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
تا بو که يابم آگهی از سايه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خيالی میکشم فال دوامی میزنم
دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
با آن که از وی غايبم و از می چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامی میزنم
شما در سایت ۱۲۰ واحد می توانید در لحظه فال حافظ بگیرید.
تفسیر غزل
**عمريست تا من در طلب هر روز گامی میزنم / دست شفاعت هر زمان در نيک نامی میزنم**
شاعر بیان میکند که سالیان دراز است در مسیر جستجو و طلب (عشق یا حقیقت) پیوسته در حال پیشروی و گام زدن است. در این مسیر، او برای رسیدن به مقصودش و گشایش کارش، به “نیکنامی” و اعمال شایسته توسل میکند؛ گویی دست نیاز به آبروی خود در راه پاکی و نیکوکاری دراز میکند تا از طریق آن به مراد دل رسد. این مصرع میتواند به معنای پناه بردن به ذات پاک خداوند یا توسل به پاکان و بزرگان نیز باشد.
**بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود / دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم**
در غیاب معشوقی که چون ماه، روشنیبخش و مظهر مهر است، برای گذراندن روزهای زندگی و پر کردن خلأ وجود او، دست به هر کاری میزنم. همچون کسی که برای صید و به دست آوردن چیزی، دامی پهن میکند و با تلاشی بیوقفه، مرغی را به دام میاندازد. این تلاش میتواند برای یافتن آرامش، یا حتی صرفاً برای مشغول کردن خود و گذراندن زمان در فراق باشد.
**اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو / حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم**
کجاست آن شکوه و تخت پادشاهی؟ کجاست آن سیمای گلگون و زیبا؟ کجاست نشانهای از وفا و مهربانی حقیقی؟ (کنایه از بیوفایی روزگار و تغییر احوال). اکنون که هیچ از آن ارزشها و افراد باقی نیست، من در راه عشق، تمام هستی و سرمایه خود را به خطر میاندازم و بیپروا همه چیز را گرو میگذارم.
**تا بو که يابم آگهی از سايه سرو سهی / گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم**
به امید آنکه شاید اندکی خبری یا نشانهای از معشوق بلندقامت و رعنایم (که چون سرو، دلربا و زیباست) به دست آورم، از هر سو و با تمام وجود، فریاد عشق و شوریدگی برمیآورم و نغمه دلدادگی خود را برای آن سرو دلجو که با ناز و خرامش راه میرود، سر میدهم.
**هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل / نقش خيالی میکشم فال دوامی میزنم**
اگرچه میدانم که آن آرامش حقیقی و کامروایی کامل دل را به من نخواهد بخشید (یعنی وصال کامل میسر نیست یا معشوق بیاعتناست)، اما من در عالم خیال و تصور، نقش او را میکشم و پیوسته به خود فال نیک و امیدواری میدهم که شاید این عشق یا این خیال و آرزو دوام یابد.
**دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را / اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم**
من میدانم که این آهِ جانسوز و خونفشانی که هر صبح و شام از سینه پردردم برمیآورم، سرانجام غم و غصه مرا به پایان خواهد رساند و قصه عشق مرا پرشور و رنگین (ماندگار و تأثیرگذار) خواهد ساخت. این آه ناشی از درد عشق، دارای نیرویی است که میتواند سرنوشت را تغییر دهد.
**با آن که از وی غايبم و از می چو حافظ تايبم / در مجلس روحانيان گه گاه جامی میزنم**
با وجود آنکه از وصال معشوق یا از حضور در آن عالم خاص غایبم، و اگرچه (چون حافظ) ظاهراً از بادهنوشی توبه کردهام، اما در محفل پاک و معنوی عارفان و رندان، گاهگاهی جامی از شراب معرفت و عشق حقیقی مینوشم. این جام، نه از باده زمینی، بلکه از فیض روحانی و الهام غیبی است که همواره نصیب من میشود و حافظ هرگز از اصل مستی و وجد روحانی دور نمیشود.




