رفتن به محتوای اصلی
شنبه، ۲ آبان ۱۴۰۵نسخه آنلاین
پایگاه خبری تحلیلیسایت خبری 120 واحد، خبرهای به روز و معتبر
جستجو در آرشیو رسانه
تازه‌ترین
سیاست خارجی

نبرد هارتلند و ریملند: رمزگشایی از پایان جنگ ایران و آمریکا در نقشه قدرت جهانی

· 12 دقیقه مطالعه
نبرد هارتلند و ریملند: رمزگشایی از پایان جنگ ایران و آمریکا در نقشه قدرت جهانی

این نظریه‌ها، که عمدتاً بر پایه مطالعه دقیق رویدادهای گذشته شکل گرفته‌اند، الگوهایی برای پیش‌بینی آینده به دست می‌دهند. با این حال، باید توجه داشت که این مدل‌ها و نظریه‌ها ذاتا حقیقت مطلق نیستند، بلکه ابزارهایی برای ساماندهی و مفهوم‌سازی پدیده‌ها به شمار می‌روند. لذا، اصطلاحات و مفاهیمی که در این نوشتار از این نظریه‌ها وام گرفته شده‌اند، لزوماً به معنای انطباق کامل و انحصاری آن‌ها با واقعیت جاری نیستند.

به گزارش ۱۲۰ واحد، تعیین نقطه پایانی برای هر درگیری نظامی، مستلزم تعریف دقیق از پیروزی و شکست است که خود این مفاهیم نیز در گرو دلایل آغاز جنگ قرار دارند. اگر این سوال را دغدغه اصلی شهروندان ایرانی در شرایط حساس کنونی بدانیم، ضروری است که این مسیر را از پایان به ابتدا پیمود. با این حال، تقابل کنونی آمریکا و متحدانش با ایران، صرفاً بخشی از یک نزاع گسترده‌تر است که سال‌هاست در ابعاد جغرافیایی، اقتصادی و ژئوپلیتیک آغاز شده و ادامه دارد و این نقطه پایانی برای کل این درگیری فراگیر نخواهد بود.

این نبرد، در واقع جزئی از کشمکش‌های چندین ساله برای بازچینی نظم جهانی تک‌قطبی است؛ نظمی که پس از حادثه یازده سپتامبر در اوایل قرن بیست‌ویکم به چالش کشیده شد. ایالات متحده، تنها چند سال پس از پایان دوران دوقطبی جنگ سرد، با تعریف جدیدی از تروریسم، جهان را به سوی دوقطبی دیگری سوق داد. این مفهوم جدید، بدون نیاز به معنای اولیه، همان الگوی آشنا را در دل خود داشت: «هرکه با ایالات متحده نباشد، تروریست است». اما این مفهوم‌سازی ساده این بار به توفیق نرسید، زیرا جهانی‌سازیِ آغازشده توسط غرب، مانع از کاربرد گسترده آن شد. حتی کشورهایی که منشاء تروریست‌های یازده سپتامبر بودند، نه در جبهه دشمن، بلکه در شمار متحدان آمریکا باقی ماندند، چرا که مسئولیت بخش مهمی از هزینه‌ها و پشتیبانی لجستیکی ارتش آمریکا را بر عهده داشتند و روابط اقتصادی‌شان با واشنگتن گسست‌ناپذیر بود. همزمان، دو جنگ پرهزینه و خونین، آمریکا را وادار کرد تا هرچه بیشتر اقتصاد چین را به خود وابسته کند. اقداماتی که در دهه پایانی قرن بی بیستم برای عادی‌سازی روابط با چین صورت گرفته بود، در این دوره، چین را به «کارخانه آمریکا» مبدل ساخت. روسیه نیز در دوران ریاست‌جمهوری پوتین، با بازسازی اقتصادی، هشت سال رشد مثبت را تجربه کرد تا در پایان دهه اول قرن بیست‌ویکم، دو قدرت فزاینده «هارتلند» در برابر «ریملند» که درگیر بحران مالی بود، قد علم کنند. اما این هارتلند و ریملند دقیقا چه هستند؟

اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، صحنه سیاست بین‌الملل شاهد طرح سه نظریه مهم در حوزه ژئوپلیتیک بود.
ابتدا نظریه قدرت دریایی آلفرد ماهان مطرح شد. طبق دیدگاه او، کسب برتری بین‌المللی در گرو تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ دریایی و تسلط بر اقیانوس‌ها و آبراه‌ها است تا بتوان جریان قدرت و ثروت جهانی را که بین قاره‌ها و از طریق دریاها منتقل می‌شود، کنترل کرد. در مقابل این نظریه، متفکر دیگری به نام هارفورد مکیندر در اوایل قرن بیستم نظریه «هارتلند» را ابداع و ارائه داد. طبق نظریه او، قدرت اصلی در عرصه بین‌الملل، در منطقه‌ای قرار دارد که از دسترسی به دریاها دور است و امکان تثبیت، تقویت و توسعه قدرت بدون اتکا به ارتباط دریایی در آن وجود دارد. با برخی تغییرات اولیه، وی نهایتاً دنیا را بر اساس نظریه خود به چهار بخش: هارتلند، هلال داخلی، هلال خارجی و جزایر دورافتاده مطابق شکل زیر تقسیم نمود:

وی بر این باور بود که کنترل بخش اول ضامن برتری قدرت در کل دنیاست.

پس از او، در میانه قرن بیستم، نیکلاس اسپایکمن نظریه «ریملند» را در تکمیل نظریه هارتلند ارائه کرد. طبق دیدگاه وی، جهان به سه منطقه هسته داخلی (شبیه هارتلند)، ریملند و دنیای جدید تقسیم‌بندی می‌شود، اما قدرت اصلی با تسلط بر ریملند قابل دستیابی است. دلیل آن این است که ریملند منطقه‌ای مرفه‌تر بوده و ارتباطات گسترده‌ای با جهان خارج دارد. علاوه بر این، ریملند به طور همزمان به قدرت‌های زمینی و دریایی دسترسی دارد. این ویژگی‌های «دوزیستی» ریملند، آن را به منطقه‌ای با منافع ژئوپلیتیکی بیشتر از هارتلند تبدیل می‌کند.

نبرد هارتلند و ریملند: رمزگشایی از پایان جنگ ایران و آمریکا در نقشه قدرت جهانی

عامل اصلی در شکل‌گیری و تکامل این نظریات، روش‌های اعمال قدرت سخت بود. در واقع، نظریه ماهان بر پایه بررسی شکل‌گیری قدرت جهانی امپراتوری بریتانیا بر اساس توان دریایی در عصر استعمار بنا شد. نظریه مکیندر با مطالعه و بررسی دقیق قدرت روسیه تزاری به عنوان قدرت برتر اوراسیا پس از سقوط ناپلئون شکل گرفت و نظریه اسپایکمن در میانه جنگ جهانی دوم و ظهور نیروی هوایی به عنوان قدرت اصلی نازی‌ها در آن جنگ، نظریه دوم را بازآرایی کرد. اما اکنون که جهان کاملاً متفاوت از آن دوران است، چگونه می‌توان رویدادهای کنونی و جنگ فراگیر پیش‌گفته را در این چارچوب‌ها دسته‌بندی نمود؟

آنچه در اواخر دوران ریاست‌جمهوری بوش و با روی کار آمدن اوباما نمایان شد، یک بحران اقتصادی عظیم در آمریکا و فرصتی بی‌نظیر برای رشد اقتصاد چین بود. نتیجه جنگ‌های دهه اول قرن بیست‌ویکم برای آمریکا فاجعه‌بار بود. آمریکا در تلاش برای تثبیت نظم تک‌قطبی، با موانعی نظیر تقویت جریان‌های ایدئولوژیک غیرکمونیستی و ضعف توان اقتصادی در رهبری جهانی مواجه شده بود که اولی هژمونی ایدئولوژیک لیبرال دموکراسی و دومی هژمونی دلار را به چالش کشیده بودند. اما در این میان، فرصتی یگانه نیز پدید آمده بود: شبکه جهانی اطلاعات.

آنچه غرب جهانی – شامل قدرت‌های ریملند و دنیای جدید – برای برقراری نظم یکپارچه جهانی برنامه‌ریزی کرد، جذب هارتلند از طریق کنترل دوگانه قدرت نرم با بهره‌گیری از شبکه جهانی اطلاعات بود. واقعیتی که آمریکا در نتیجه عواقب استفاده بی‌پروا از قدرت سخت در دهه اول قرن بیست‌ویکم با آن روبرو شد، سیاست‌گذاران را بر آن داشت که رویارویی و کنترل را به عرصه قدرت نرم منتقل کنند. برنامه این بود که جریان تجارت جهانی با استفاده از امکانات اینترنت، عملاً اقتصادهای رو به رشد هارتلند را زیرمجموعه اقتصاد ریملند کند و از سوی دیگر، ذهنیت‌سازی با استفاده از رسانه‌های فراگیر نوین منجر به بروز پدیده‌هایی مانند «انقلاب‌های نارنجی» شده و کشورهای کوچکتر حوزه هارتلند را از آن جدا کرده و سپس با توسعه ناتو یا پیمان‌های امنیتی مشابه به این کشورها، قدرت سخت را گام به گام به سمت هارتلند توسعه دهد.

این راهکار، گرچه در تمام دوره حاکمیت دموکرات‌ها با قوت پی گرفته شد و به نتایج مهمی رسید، اما در درون خود آنتی‌تز خویش را نیز پروراند. وابستگی اقتصاد آمریکا به چین هرچه بیشتر شد و جریان‌های ایدئولوژیک با رشد روزافزون خود نه تنها مقبولیت لیبرال دموکراسی را کاهش دادند بلکه از جوامع غربی نیز سربازگیری کرده و به میدان‌های جنگ ایدئولوژیک محور فرستادند. جوامع کشورهای غرب جهانی نیز از این آنتی‌تز مصون نماندند. هراس از رشد غیرقابل توقف اقتصاد چین و بحران اقتصادی منطقه یورو، باعث رونق گفتمان راست افراطی با زمینه ملی‌گرایی شده بود و تلاش‌های جریان غالب رسانه‌های فراگیر برای جا انداختن ارزش‌های لیبرالی مانند برابری جنسیتی و تغییر مفهوم خانواده، محافظه‌کاران دینی را در این جوامع فعال کرد.

ضربه اصلی و قطعی به این سیاست‌گذاری اما، در پایان دهه دوم قرن بیست‌ویکم وارد آمد. آنجا که دونالد ترامپ، بدون سابقه فعالیت سیاسی قابل ذکر و با دست نهادن بر دغدغه‌هایی که در بالا گفته شد، آرای عمومی را در برابر هیلاری کلینتون به دست آورد و رئیس جمهور شد. گفتمان و روش او به کلی مخالف فرایندهای جهانی‌سازی و موافق با افزایش قدرت ملی آمریکا بود. رفتاری که آمریکا را نه به عنوان عضو هدایت‌کننده و شریک مهم ریملند، بلکه به عنوان «آقای جهان» تصویرسازی می‌کرد. ضربه بعدی، اما مهلک‌تر بود. بروز همه‌گیری کووید ۱۹ زنجیره تأمین جهانی را به کلی از کار انداخت و کشورها در مقابله با این پدیده متوجه شدند که برون‌سپاری قدرت ملی به زنجیره قدرت و ثروت جهانی چه عواقبی دارد. در شرایطی که چین و روسیه به عنوان اعضای اصلی هارتلند اقدام به ساخت و تولید واکسن برای نجات جان مردمان خود می‌کردند، بسیاری از کشورها چشم‌انتظار کمپانی‌های چندملیتی غربی بودند تا واکسن‌های دستکاری ژنتیکی شده به دست آنها برسد. از سوی دیگر، اقتصاد چین با اتکا به پشتیبان‌هایی که در خاک خود برای مدیریت ریسک ناشی از کارشکنی ریملند اندیشیده بود، عملاً قوی‌تر از پیش از مهلکه همه‌گیری بیرون آمد.

در دنیای پسا کرونا، آنچه اتفاق افتاده است، تزلزل در مبانی قدرت ریملند و تبدیل آن از کنشگر اصلی به بازیگر واکنشی در برابر تهدید بیرون آمدن غول هارتلند از چراغ است. در آخرین تلاش ناکام، اوکراین به طمع اتصال به ریملند به عنوان آخرین حلقه اتصال قدرت سخت ریملند (ناتو) خود را در برابر ارتش روسیه به عنوان نماینده قدرت سخت هارتلند یافت. خاک اشغال شده‌ای که پس از چندین سال کماکان در اشغال باقی مانده و تمام تلاش ریملند برای بیرون کشیدن آن از کام روسیه – که به پشتیبانی چین به عنوان قدرت اقتصادی هارتلند پشتگرم است – به جایی نرسیده است. جنگ با ایران نیز، دومین اشتباه مهلک ریملند در این بازی قدرت جهانی است.

برنامه دهه دوم قرن بیست‌ویکم ریملند برای جدا کردن ایران از هارتلند، از همان استراتژی دوگانه پیروی می‌کرد. حل مشکلات مدل نظم تک‌قطبی از طریق برجام با ایده رفع تحریم در برابر رفع تهدید و مشارکت ناگزیر ایران برای بازسازی خود با اقتصاد ریملند، که با نوعی همکاری قدرت سخت در مبارزه با داعش بین ایران و آمریکا محکم‌کاری شد، برنامه بلندمدت غرب جهانی برای جدا کردن ایران از هارتلند بود. این برنامه با روی کار آمدن دونالد ترامپ، اما به کناری رفت و باز همان بازی قبلی با خروج از برجام و برنامه فشار حداکثری پی گرفته شد و ضربه قدرت سخت با ترور سردار سلیمانی برای اثبات محکم بودن برنامه جدید چاشنی کار شد. از دولت تحت تاثیر بحران اپیدمی کووید ۱۹ جو بایدن نیز تحول خاصی در بازگشت به برنامه پیشین حاصل نشد تا مجدداً نوبت به ترامپ رسید. او، اما این بار، راه سخت را برای مقابله با این پل واسط بین ریملند و هارتلند برگزید: برنامه نابودی.

آنچه اشتباه استراتژیک رئیس جمهور ترامپ در این جنگ است، هم‌داستانی با نزاع ایدئولوژیک خاورمیانه بین هلال شیعی و رویای نیل تا فرات صهیونیستی به نفع طرف دوم است. نزاع ایدئولوژیک منطقه‌ای میدان بازی قدرت‌های بزرگ نبوده و نیست. ترامپ، اما می‌پنداشت که می‌توان در سایه شوک هفت اکتبر و قدرت‌نمایی نظامی بی‌محابای اسرائیل، ایران را با جنگ یا نابود کند و به تجزیه بکشاند یا نظام ایران را وادار به تسلیم نماید. وارد کردن ایران به جنگ وجودی، باعث شد جنگی که علیه هارتلند طراحی شده و پیش‌بینی می‌شد ایران با استراتژی تدافعی وارد آن شود، با بستن تنگه هرمز به نبرد تهاجمی هارتلند علیه ریملند تبدیل شود. این تغییر غیرمنتظره به سرعت جذابیت ایدئولوژیک و استراتژیک آن را برای اسرائیل کم‌رنگ کرد و باعث خروج ناگفته اسرائیل از آن شد.

حال که در ماه ششم از این جنگ قرار داریم، به روشنی می‌بینیم که جنگ هرمز گلوی اقتصاد ریملند را فشرده است. جنگ آمریکا علیه ایران و متحدان آن اکنون عملاً برای آمریکا جنبه تدافعی دارد و آمریکا ناگزیر از انتخاب در یک بازی باخت – باخت شده است که یا برتری ایران در تعیین تکلیف تنگه هرمز را به رسمیت شناخته و یک گلوگاه کلیدی ریملند را در اختیار قدرتی از هارتلند قرار دهد، یا با عملیات نظامی پرتلفات و فراگیر اقدام به اشغال نظامی ایران کند که نتیجه آن هرچه باشد، منجر به تضعیف قدرت سخت و قدرت نرم ریملند در برابر قدرت‌های ناظر هارتلند یعنی چین و روسیه خواهد شد.

حال که ریملند قمار اول در برابر هارتلند را در اوکراین باخته است و موضوع فقط زمان پذیرش باخت است، به هیچ وجه نمی‌خواهد قمار دوم را در هرمز ببازد، چرا که میز سوم در تایوان و تنگه مالاکا گسترده و چین در انتظار حریف است. با دو بازی باخته، عملاً قمار سوم را ریملند از پیش باخته به مصاف هارتلند خواهد رفت. به این دلیل است که جنگ آمریکا علیه ایران چشم‌انداز روشنی از خاتمه را پیش چشم نمی‌نهد. مگر اینکه آمریکا آن گونه با ایران تعامل کند که با یک کشور کاملاً دوست و متحد، و به گونه‌ای تهدیدها و محدودیت‌های دیرپا علیه ایران را نه تنها رفع کرده بلکه به فرصت‌های غیرقابل چشم‌پوشی تبدیل کند که ایران نه نابود، که به عضو موثر ریملند تبدیل شود. از آنجا که نشانه‌ای برای چنین تحول بنیادینی در رفتار آمریکا علیه ایران به چشم نمی‌خورد، پس کماکان نبرد وجودی برای ایران ادامه خواهد داشت تا به مدد پروردگار و همت فرزندان ایران، دشمن دست خالی و شکست خورده و از این بازی بازنده بیرون بیاید.

آرش رازانی

گفت‌وگو با خوانندگان

دیدگاه شما