این واقعیت تلخ، آینهای از دگرگونیهای عمیق در موازنات امنیتی ایران است.
تحولات لرزهخیز و پایان رویکرد آستانهای
رویدادهای سرنوشتساز ماههای اخیر، عمیقترین تحولات راهبردی را در تاریخ معاصر ایران رقم زدهاند. شهادت رهبر فرزانه انقلاب در ابتدای جنگ چهلروزه، که متعاقب دو جنگ پیدرپی با ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی در سالهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ رخ داد، بنیادهای دفاعی و استراتژیک کشور را متحول ساخت. در بحبوحه این شرایط حساس، این پرسش اساسی پیش میآید: آیا دکترین سنتی «آستانهگرایی» که برای دو دهه به عنوان ستون فقرات بازدارندگی ایران عمل میکرد، هنوز هم کارایی دارد یا عمر آن به سر رسیده است؟ بررسی دقیق شواهد میدانی، نظریات بازدارندگی و خواست عمومی مردم نشان میدهد که پافشاری بر این دکترین نه تنها مشکلات را حل نمیکند، بلکه روزبهروز بر دامنه تهدیدات پیرامونی میافزاید. از این رو، بسیاری از کارشناسان بر این باورند که بازنگری و تغییر فوری این رویکرد به یک ضرورت حیاتی تبدیل شده است.
زنجیره گسست اعتماد: درسهایی از لیبی، اوکراین و برجام
اگر جمهوری اسلامی به سمت تقویت بازدارندگی و بازبینی دکترین هستهای خود متمایل شود، این حرکت ناشی از وهم و گمان تهدید نیست، بلکه نتیجه درک واقعگرایانه از الگوهای تکرارشونده و ناکارآمد در ساختار بیقانون نظام بینالملل است. با بررسی سه تجربه تاریخی معین – سرنوشت لیبی تحت حکومت قذافی، وضعیت اوکراین پس از توافق بوداپست، و فرجام تلخ توافق برجام – این زنجیره عمیق بیاعتمادی بهوضوح نمایان میشود.
در قضیه لیبی، معمر قذافی در سال ۲۰۰۳ تمامی برنامههای تسلیحات کشتار جمعی خود را با این امید که روابطش عادی و تحریمها برداشته شود، کنار گذاشت؛ اما کمتر از یک دهه بعد، با مداخله نظامی ناتو سرنگون شد. اوکراین نیز پس از فروپاشی شوروی، زرادخانه هستهای خود را طبق توافق بوداپست واگذار کرد تا تضمینهای امنیتی دریافت کند، اما جنگهای سالهای ۲۰۱۴ و ۲۰۲۲ با روسیه ثابت کرد که تضمینهای کاغذی در لحظه بحران هیچگونه بازدارندگی ندارند.

در سطح سوم، عقبنشینی یکجانبه ایالات متحده از برجام در سال ۲۰۱۸ نشان داد که حتی توافقی که مورد تأیید شورای امنیت سازمان ملل متحد قرار گرفته و تحت نظارت دقیق آژانس بینالمللی انرژی اتمی اجرا میشد، بهسادگی با یک تصمیم سیاسی در واشنگتن از بین میرود. این وقایع تلخ و پرهزینه به تهران آموخت که در مواجهه با رژیمی که به هیچیک از اصول حقوق بینالملل پایبند نیست و ترور مقامات سیاسی و نظامی را بهشکلی سیستماتیک در دستور کار خود دارد، توسل به مذاکرات بینتیجه و دیپلماسی بدون ضمانت اجرایی، هیچ ارزش بازدارندهای ندارد.
از اجتهاد فقهی تا مطالبه عمومی: ضرورت تغییر
از منظر فقهی و حقوقی نیز، شرایط کنونی نیازمند اجتهاد و رویکردی نوین است. دکترین هستهای پیشین ایران بر دو محور اصلی استوار بود: فتوای تاریخی رهبر شهید مبنی بر حرمت تولید سلاح هستهای و سیاست ابهام راهبردی. اما شهادت ایشان و آغاز جنگهای پیدرپی، موضوعات این حکم را بهکلی دگرگون ساخته است.
بر پایه قاعده فقهی «تغییر احکام به واسطه تغییر موضوعات» و با توجه به اینکه حملات دقیق ژوئن ۲۰۲۵ به تأسیسات هستهای فردو، نطنز و اصفهان نشان داد دشمنان «ابهام راهبردی» را نه نشانه تدبیر، بلکه دلیلی بر ضعف و تردید میپندارند، بازنگری در مبانی دفاعی کشور نهتنها با اصول گذشته در تضاد نیست، بلکه عین وفاداری به مصلحت و امنیت ملی به شمار میرود.
علاوه بر این، در عرصه اجتماعی، تحولات اخیر و ناکامی دیپلماسی در مهار تجاوزات، باعث شده تا درصد قابل توجهی از شهروندان ایران — صرفنظر از گرایشهای سیاسی — از نیاز به دستیابی به بازدارندگی قدرتمند و سلاح هستهای پشتیبانی کنند. این همگرایی بیسابقه اجتماعی، مشروعیت سیاسی لازم را برای اتخاذ تصمیمات مهم در عالیترین سطوح حاکمیت فراهم آورده است.
در نظام بیثبات و هرجومرجطلب کنونی بینالملل، قدرتهای بزرگ تنها به زبان زور و موازنه قوای عملیاتی پاسخ میدهند. همانطور که ماده ۱۰ معاهده NPT بهصراحت به کشورها حق خروج در صورت تهدید منافع عالی امنیتی را میدهد، امروز این حق طبیعی ایران است که با ترک چارچوبهای محدودکننده پیشین، به سوی ارتقای قدرت بازدارندگی حقیقی خود حرکت کند.
فقط زبان زور: رویکرد واشنگتن و اهرمهای منطقهای
علیرضا تقوینیا، کارشناس مسائل بینالملل، در گفتوگو با ۱۲۰ واحد درباره تازهترین تحولات جنگ ایران و آمریکا اظهار داشت: تنگه هرمز و تنگه بابالمندب، اهرمهای راهبردی بسیار مهمی در معادلات منطقهای محسوب میشوند و در داخل جمهوری اسلامی نیز اجماعی قوی بر سر لزوم حفظ و تقویت کنترل بر تنگه هرمز به عنوان یک ابزار بازدارنده و تأمینکننده منافع ملی وجود دارد. آمریکا حقوق ایران را بهاختیار واگذار نمیکند و در روابط بینالملل، تنها برخورداری از اهرمهای قدرت است که میتواند طرف مقابل را به پذیرش حقوق کشورها وادار سازد.

وی افزود: یکی از سوالات کلیدی این است که چه شرایطی میتواند منجر به عقبنشینی آمریکا شود. برخی تصور میکنند تسلیم آمریکا به معنای اعلام رسمی شکست در برابر جمهوری اسلامی خواهد بود، در حالی که در عرصه روابط بینالملل چنین رویدادی معمول نیست. میتوان گفت آمریکا زمانی از ادامه تقابل منصرف شده که به این نتیجه برسد که جنگ دیگر سودی برایش ندارد، هزینهها از منافع پیشی گرفته و دستیابی به اهداف مورد نظر غیرممکن است؛ در چنین حالتی، واشنگتن بهصورت یکجانبه از درگیری عقبنشینی خواهد کرد که این همان معنای شکست در دستیابی به اهداف و کنارهگیری از جنگ است. این تحلیلگر مسائل بینالملل خاطرنشان کرد: خروج نیروهای آمریکایی از منطقه و کنار گذاشتن گزینه نظامی علیه ایران، شاخص مهمی برای ارزیابی ناکامی راهبرد واشنگتن خواهد بود. نباید انتظار داشت آمریکا بهصراحت شکست خود را اعلام کند، بلکه روند منطقی این است که از دستیابی به اهداف خود ناامید شده و صحنه را ترک کند.
پیروزی واقعی: عقبنشینی آمریکا از خواستههایش
تقوینیا تشریح کرد: در چنین وضعیتی، ایران با اتکا به قابلیتهای راهبردی خود، از جمله موقعیت ویژه تنگه هرمز، میتواند نقش تعیینکنندهتری در معادلات منطقهای ایفا کند و از این اهرم برای تضمین منافع و حقوق خود بهره ببرد. از دیدگاه من، معیار حقیقی پیروزی آن است که طرف مقابل از ادامه فشار و رویارویی مأیوس شده و از اهداف خود عقبنشینی کند، نه اینکه صرفاً به صورت لفظی شکست را بپذیرد.
وی اضافه کرد: تنگه هرمز به عنوان حیاتیترین اهرم راهبردی ایران در معادلات منطقهای، باید همچنان در راستای منافع ملی به کار گرفته شود. اگر روزی قرار باشد این آبراه با شرایط عادی به فعالیت خود ادامه دهد، از منظر ایران، باید پیششرطهای معینی محقق شده باشند. ارزش حقیقی تنگه هرمز زمانی نمایان میشود که مسیر تجارت جهانی فعال باشد و ایران نیز بتواند جایگاه و حقوق خود را در این آبراه استراتژیک تثبیت نماید.
نیاز به فشار مستمر: پایان تقابل هنوز نامشخص است
این تحلیلگر مسائل بینالملل بیان کرد: در شرایط کنونی، اعمال فشار بر آمریکا تا زمانی که ادامه جنگ را بیحاصل بداند، از اهمیت بالایی برخوردار است. البته هنوز نمیتوان با قاطعیت گفت که دولت آمریکا، خصوصاً شخص دونالد ترامپ، به این نتیجه رسیده است یا خیر و باید تحولات آینده را با دقت رصد کرد. این امکان وجود دارد که واشنگتن تصمیم به پایان درگیریها بگیرد یا در آینده مجدداً به دنبال تشدید تنشها باشد.
تقوینیا تأکید کرد: نباید گمان برد که تسلیم آمریکا به معنای اعلام رسمی شکست یا تسلیم کامل است؛ در روابط بینالملل، زمانی میتوان از عقبنشینی سخن گفت که طرف مقابل از ادامه جنگ مأیوس شود، هزینهها را بیش از منافع ببیند و میدان را ترک کند. پس از آن، توازن قدرت در منطقه وارد مرحله جدیدی خواهد شد و ایران میتواند نقشی فعالتر در ترتیبات امنیتی و سیاسی غرب آسیا ایفا کند.
وی خاطرنشان ساخت: در تحلیل مسائل راهبردی، لازم است انتظاراتی واقعبینانه و متناسب با توانمندیهای کشور داشت و از ایجاد توقعات غیرقابل تحقق پرهیز کرد. آنچه دستیافتنی است، تقویت موقعیت منطقهای ایران و افزایش قدرت بازدارندگی آن است؛ مسیری که باید با تداوم پیشرفتهای دفاعی و فناوری، از جمله در حوزههای استراتژیک، پیگیری شود.
تقوینیا تأکید کرد: ارتقای قدرت بازدارندگی، مهمترین ضرورت امروز کشور است. ایران باید به سطحی از توانمندی برسد که هرگونه اقدام خصمانه علیه منافع و امنیت ملی، برای دشمن هزینهای سنگین و غیرقابل جبران به همراه داشته باشد؛ تنها در چنین شرایطی، احتمال تکرار تهدیدها و اقدامات نظامی علیه ایران به حداقل خواهد رسید.
آیا دکترین هستهای ایران در مسیر تغییر است؟
تقوینیا اظهار داشت: به باور من، شرایط جدید منطقهای و رویدادهای اخیر میتوانند زمینهساز بازبینی در برخی رویکردهای راهبردی جمهوری اسلامی باشند. از همین رو، بارها تأکید کردهام که احتمال تغییر در دکترین هستهای ایران باید به عنوان یکی از سناریوهای جدی و قابل بررسی مد نظر قرار گیرد. این تحلیل بر این پایه استوار است که اگر طرف مقابل هیچیک از خطوط قرمز ایران را محترم نشمارد، طبیعی است که تهران نیز در سیاستهای بازدارندگی خود تجدیدنظر کند.
وی افزود: از دیدگاه من، در صورت وقوع چنین تغییری، ایران تلاش خواهد کرد این پیام را به جامعه بینالمللی برساند که شرایط کنونی با گذشته متفاوت است و تحولات اخیر میتواند بر محاسبات راهبردی کشور اثرگذار باشد. البته تأکید میکنم که آنچه مطرح میکنم، صرفاً تحلیل شخصی من از روند تحولات است و نه اطلاعاتی از تصمیمات یا سیاستهای رسمی.

این تحلیلگر مسائل بینالملل گفت: تصور میکنم جمهوری اسلامی پس از تحولات اخیر، مشغول بررسی گزینههای گوناگون برای افزایش سطح بازدارندگی خود باشد. به نظر من بعید است که شرایط جدید بدون تأثیر بر محاسبات راهبردی ایران باقی بماند.
تقوینیا تشریح کرد: آنچه امروز اهمیت دارد، افزایش هزینههای هرگونه اقدام خصمانه علیه ایران در محاسبات طرف مقابل است. هرچه بازدارندگی کشور تقویت شود، احتمال تکرار تهدیدها و اقدامات نظامی نیز کاهش خواهد یافت. از این منظر، تقویت مؤلفههای قدرت ملی باید در اولویت نخست قرار گیرد.
وی در پایان تأکید کرد: مطالبی که بیان شد تنها تحلیل شخصی من از وضعیت موجود و روندهای پیشرو است و نه بیان خبری یا اطلاعاتی از تصمیمات اتخاذ شده. تحولات اخیر میتواند زمینهساز تغییراتی در محاسبات راهبردی جمهوری اسلامی باشد، اما در مورد زمان و چگونگی این موضوع باید منتظر تصمیمات رسمی و روندهای آتی ماند.
افق پیشرو: هزینههای سنگین تغییر موازنه و نقش تنگه هرمز
در تحلیل نهایی، دینامیکهای راهبردی جدید نشان میدهد که مسئله هستهای ایران دیگر صرفاً یک پرونده فنی یا حقوقی نیست، بلکه آزمونی بزرگ برای نظام بینالملل است تا دریابد فشارهای سیستماتیک و نقض مکرر تعهدات از سوی قدرتهای بزرگ، چگونه میتواند دکترین امنیتی یک کشور تحت فشار را دگرگون سازد. همانطور که کارشناسان ارشد امنیت ملی تأکید میکنند، حداکثر هدفی که جمهوری اسلامی در قبال سیاستهای خصمانه آمریکا پیگیری میکند، اخراج کامل نیروهای نظامی این کشور از منطقه غرب آسیا و وادار کردن واشنگتن به این نتیجه است که ادامه تقابل نظامی هزینههایی غیرقابل تحمل در پی دارد. با این حال، نباید از یاد برد که مسیر گذار به سمت بازدارندگی سختتر، پیامدهای عمیق منطقهای و جهانی به دنبال خواهد داشت؛ پیامدهایی که بهمراتب فراتر از تجارب تاریخی مشابه نظیر کره شمالی ارزیابی میشود.
تنگه هرمز: اهرم بیهمتای قدرت و پایداری انرژی
برخلاف کره شمالی که ساختاری بسته و منزویتر دارد، ایران در نقطه تلاقی خطوط حیاتی انرژی جهان، یعنی تنگه هرمز، واقع شده است؛ استراتژیکترین آبراهی که کنترل آن میتواند بر بازار جهانی نفت، هزینههای بیمه دریایی، کشتیرانی و امنیت انرژی تمامی کشورهای صنعتی تأثیر بگذارد. اگر تهران تصمیم بگیرد برای تضمین بقای خود به سمت بازدارندگی هستهای حرکت کند، نهتنها توازن قدرت در خاورمیانه بهکلی دگرگون خواهد شد، بلکه انگیزه کشورهایی مانند عربستان سعودی و ترکیه برای دستیابی به توانمندیهای مشابه به شدت فزونی مییابد و هزینه اقدامات نظامی برای ایالات متحده و متحدانش به رقمی نجومی و غیرقابل جبران تبدیل خواهد گشت.
ارادهای فولادین: تنها راه بقا در عرصه بیرحم سیاست
در این میان، وظیفه نخبگان سیاسی و تصمیمگیران کشور این است که با درک واقعبینانه از ظرفیتهای ملی و دوری از انتظارات ناممکن، امنیت ملی را در حصاری از قدرت بازدارنده واقعی و متکی بر اجماع ملی محصور سازند؛ چرا که در دنیای بیرحم سیاست بینالملل، دوام و بقای کشورها نه در گروی توافقهای بیضمانت و خوشبینیهای دیپلماتیک، بلکه در گروی داشتن ارادهای پولادین برای تحمیل هزینهای پشیمانکننده به متجاوزان است.




