اما گذر زمان روایت دیگری را به تصویر کشیده است. به نظر میرسد به جای تحمیل یک جنگ به ایران، ارتش ایالات متحده خود در حال فرو رفتن در مردابی از نبردهای فرسایشی است. این فرسایش نه تنها در مصرف سرسامآور مهمات و تجهیزات نمود پیدا میکند، بلکه تأثیرات عمیقی بر خواب، روحیه، تمرکز و سلامت روان نیروهای نظامی آمریکایی نیز گذاشته است. در این میان، سرنوشت ناو هواپیمابر “آبراهام لینکلن” میتواند نمادی آشکار از هزینههای پنهان و انسانی این درگیریهای طولانی باشد.
۲۵۰ روز دور از خشکی: داستان یک بحران انسانی
ناو هواپیمابر غولپیکر “آبراهام لینکلن” که حدود ۵ هزار نفر از پرسنل نیروی دریایی و تفنگداران دریایی را در خود جای داده، پس از تقریباً ۹ ماه بیوقفه در دریا، با یک بحران جدی در وضعیت خدمه خود دست و پنجه نرم میکند. طبق گزارشها، این ناو حدود ۲۵۰ روز متوالی بدون پهلوگیری در بندر بوده است؛ وضعیتی که حتی به تلاش برخی ملوانان برای پریدن از ناو به دریا منجر شده است. خانوادههای این پرسنل و شماری از اعضای کنگره آمریکا، نگرانی شدید خود را نسبت به خستگی مفرط، فشار روانی بالا، ساعات کاری طولانی، کمبود اقلام ضروری و مشکلات بهداشتی موجود در ناو ابراز کردهاند.
گزارشهای منتشره همچنین از چالشهایی در سیستمهای بهداشتی و لباسشویی، کمبود کالاهای اساسی مانند صابون و خمیردندان و اختلال در تأمین آب گرم حکایت دارند. نیروی دریایی آمریکا اگرچه اصل فشار ناشی از استقرارها و مأموریتهای طولانیمدت را پذیرفته، اما برخی از گزارشهای مربوط به شدت بحران و افزایش رفتارهای خودآسیبرسان را رد کرده است. با این حال، حتی در روایت رسمی ارتش آمریکا نیز یک حقیقت اساسی قابل مشاهده است: تداوم مأموریتهای طولانی، بار سنگینی بر دوش خدمه و خانوادههایشان میگذارد و این فشار در شرایط جنگی میتواند به یک معضل عملیاتی جدی تبدیل شود.
وقتی برتری نظامی به فرسودگی تبدیل میشود
اهمیت آنچه بر ناو آبراهام لینکلن میگذرد، تنها به شرایط نامناسب زندگی خدمه محدود نمیشود؛ بلکه به مسألهای عمیقتر اشاره دارد: چگونه یک جنگ فرسایشی میتواند مزیتهای یک قدرت نظامی عظیم را به مرور زمان به نقاط ضعف و هزینههای گزاف تبدیل کند. ارتش آمریکا با تکیه بر فناوری پیشرفته، قدرت آتش بالا، قابلیت تحرک و برتری لجستیکی، توانایی انجام عملیات سنگین و سریع را دارد. اما این برتریها در نبردی که ماهها و سالها به درازا میکشد، تنها زمانی حفظ میشوند که نیروی انسانی، تجهیزات و زنجیره تأمین نیز بتوانند چنین فشاری را تاب بیاورند. یک جنگ طولانی دقیقاً همین نقطه حساس را هدف قرار میدهد.
در یک درگیری کوتاه، خستگی خدمه، فرسودگی تجهیزات و فشار روانی ممکن است تنها هزینههایی موقتی باشند که با پایان یافتن عملیات برطرف شوند. اما در یک جنگ فرسایشی، این هزینهها انباشته شده و به مرور زمان شدت مییابند. یک ناو میتواند هفتهها و ماهها در مأموریت باقی بماند، اما هر روز اضافه بر مدت زمان استاندارد مأموریت، احتمال فرسودگی تجهیزات، کاهش تمرکز پرسنل، اختلال در چرخه استراحت و افزایش فشار روانی را به طور چشمگیری افزایش میدهد. بنابراین، مسأله تنها این نیست که آمریکا چند ناو و جنگنده در اختیار دارد؛ بلکه این است که چه میزان از این قدرت را میتواند برای چه مدت زمانی و با چه سطحی از آمادگی کامل حفظ کند.
جنون: اوج فرسودگی انسانی
وقتی از فشار روانی بر خدمه یک ناو جنگی صحبت میشود، نباید این موضوع را صرفاً به یک مسأله رفاهی فرو کاست. در محیطهای نظامی، سلامت روان به طور مستقیم با کارایی عملیاتی گره خورده است. ملوانانی که ماهها با کمبود خواب، ساعات کاری طاقتفرسا، دوری از خانواده و استرس مداوم دست و پنجه نرم میکنند، ممکن است همچنان یونیفرم بر تن داشته و وظایف خود را انجام دهند، اما ظرفیتهای ذهنی و جسمی آنها قطعاً با روزهای نخست مأموریت یکسان نخواهد بود. تداوم این وضعیت میتواند تمرکز، سرعت واکنش و کیفیت تصمیمگیری را به شدت تحت تأثیر قرار دهد.
این موضوع برای ناوهای هواپیمابر اهمیتی دوچندان دارد، چرا که کوچکترین خطای انسانی در محیطی که دهها هواپیما به طور مستمر نشست و برخاست میکنند، میتواند به فاجعهای مرگبار منجر شود. در نتیجه، وقتی رسانهها از تلاش ملوانان برای پریدن به دریا یا فشار شدید روانی سخن میگویند، این تنها به وضعیت روحی چند نفر محدود نمیشود؛ بلکه باید آن را در چارچوب آمادگی رزمی یک یگان بزرگ نظامی مشاهده کرد. ارتشی که قصد ادامه یک جنگ طولانی را دارد، باید نه تنها سلاحهای خود، بلکه انسانهایش را نیز برای آن نبرد در وضعیت آماده نگه دارد.
معضل اصلی واشنگتن؛ وقتی زمان علیه آن عمل میکند
واشنگتن میتواند برای حفظ فشار بر ایران، نیرو و تجهیزات بیشتری به منطقه اعزام کند، اما این راهکار خود تناقضی جدی را به همراه دارد. هرچه نیروهای بیشتری برای حفظ فشار نظامی گسیل شوند، فشار بیشتری نیز بر چرخه استقرار، تعمیر و نگهداری، تأمین لجستیک و استراحت پرسنل وارد خواهد شد. افزایش تعداد نیروها لزوماً به معنای افزایش نامحدود توان عملیاتی نیست، زیرا ارتش باید بین یگانهای فعال، یگانهای در حال بازگشت، نیاز به تعمیرات، آموزش و جایگزینی نیروها تعادل برقرار کند. جنگ طولانی این چرخه را به شدت تحت فشار قرار میدهد و هزینههای آن به مرور زمان آشکارتر میشود.
در واقع، جنگ فرسایشی معادله ساده “چه کسی قدرت آتش بیشتری دارد” را دگرگون کرده و آن را به پرسش “چه کسی میتواند بیشتر دوام بیاورد” تبدیل میکند. آمریکا بیشک از نظر منابع مالی، فناوری و تسلیحات برتری چشمگیری دارد، اما هیچ یک از این منابع نامحدود نیستند. مهمات مصرف میشوند، تجهیزات فرسوده میگردند، نیروها خسته میشوند و خانوادههای نظامیان نیز بهای این تداوم را میپردازند. بنابراین، هر روز که جنگ بدون دستیابی به یک نتیجه سیاسی روشن ادامه مییابد، مسأله فرسایش برای واشنگتن جدیتر میشود.
آبراهام لینکلن؛ تنها یک ناو یا نشانه بحرانی بزرگتر؟
از این منظر، داستان آبراهام لینکلن را نباید یک حادثه منفرد قلمداد کرد. این ناو میتواند نمونهای عینی از مشکلی بزرگتر باشد که در یک جنگ طولانی به تدریج خود را نشان میدهد. ناو هواپیمابری که قرار بود نماد قدرت، تحرک و توانایی آمریکا برای ادامه عملیات باشد، اکنون در مرکز گزارشهایی قرار گرفته است که درباره خستگی خدمه، فشار روانی و کاهش کیفیت زندگی آنها هشدار میدهند. این تصویر با تصور اولیه از یک عملیات کوتاه و قاطع فاصله زیادی دارد.
مسأله مهمتر این است که چنین وضعیتی را نمیتوان صرفاً با پول یا اعزام تجهیزات بیشتر حل کرد. واشنگتن ممکن است بتواند ناو دیگری را به منطقه بفرستد، اما به همان سادگی نمیتواند ماههای از دست رفته، فشار روانی و فرسودگی نیروی انسانی را از بین ببرد. ارتش آمریکا برای ادامه جنگ نیازمند چرخهای دائمی از نیروهای تازهنفس، تجهیزات آماده و زیرساخت لجستیکی مستحکم است و هرچه مدت زمان جنگ طولانیتر شود، حفظ این چرخه دشوارتر و پرهزینهتر خواهد شد.
جنگی که قرار بود ایران را فرسوده کند
در نهایت، مهمترین پرسش راهبردی این است که چه کسی از طولانی شدن زمان سود میبرد و چه کسی هزینه بیشتری میپردازد. اگر آمریکا جنگ را با این گمان آغاز کرده باشد که فشار نظامی شدید، ایران را در مدت کوتاهی از ادامه مقاومت بازخواهد داشت، طولانی شدن نبرد خود به معنای شکست بخشی از این محاسبه است. در چنین شرایطی، تهران برای موفقیت لزوماً به یک پیروزی برقآسا نیاز ندارد؛ کافی است توان مقاومت، بازسازی و ادامه نبرد را حفظ کند، در حالی که هزینه حضور آمریکا به صورت تدریجی افزایش مییابد.
این همان منطق جنگ فرسایشی است؛ جنگی که در آن زمان به یک سلاح قدرتمند تبدیل میشود. اگر جنگ طولانی شود، فشار تنها بر ایران وارد نخواهد شد؛ آمریکا نیز باید هزینه حفظ حضور نظامی گسترده، استقرار مداوم نیروها، مصرف مهمات، فرسایش تجهیزات و فشار روانی بر پرسنل خود را تحمل کند. داستان آبراهام لینکلن از همین جهت اهمیت دارد. این ناو ممکن است تنها یک مورد از هزاران مورد فشار پنهانی باشد که هنوز در آمارهای رسمی دیده نمیشود، اما همین یک نمونه کافی است تا نشان دهد هزینههای جنگ از میدان نبرد فراتر رفته است.
در پایان، مسأله برای واشنگتن تنها این نیست که آیا هنوز توان حمله دارد یا خیر؛ مسأله این است که آیا میتواند جنگی طولانی را بدون فرسوده شدن پایههای انسانی و عملیاتی قدرت نظامی خود ادامه دهد. ناو آبراهام لینکلن قرار بود بخشی از فشار آمریکا بر ایران باشد، اما اکنون خود به نمادی از هزینه سنگین این فشار تبدیل شده است. اگر این روند ادامه یابد، احتمالاً مفهوم “پیروزی” برای آمریکا نیز تغییر خواهد کرد؛ زیرا در جنگ فرسایشی، گاهی شکست نه زمانی رخ میدهد که ارتش دیگر قادر به جنگیدن نیست، بلکه زمانی آغاز میشود که ادامه جنگ، بیشتر از دستاوردهای احتمالی آن، هزینه داشته باشد.




