رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه، ۳ آبان ۱۴۰۵نسخه آنلاین
پایگاه خبری تحلیلیسایت خبری 120 واحد، خبرهای به روز و معتبر
جستجو در آرشیو رسانه
تازه‌ترین
دولت

تغییری بنیادین در تفکر ایرانی: از منطق حذف تا فرهنگ نقد و گفت‌وگو!

· 11 دقیقه مطالعه
تغییری بنیادین در تفکر ایرانی: از منطق حذف تا فرهنگ نقد و گفت‌وگو!

در این گفت‌وگو، دکتر غنی‌نژاد ضمن نقدی همه‌جانبه بر برخی جریان‌های فکری چپ و راست، هرگونه ارتباط سیاست با اسلام را رد کرده و در تبیین نظرات خود، از اصطلاحاتی در مورد چهره‌های تأثیرگذاری همچون دکتر علی شریعتی بهره گرفته‌اند که این بخش نیز خود محل تأمل و بررسی‌های انتقادی فراوان شده است.

یادداشتی که پیش‌رو دارید، نوشته دکتر حمید ابوطالبی، فراتر از یک پاسخ صرف به مناظره یادشده، تاملی عمیق بر شیوه برخورد نخبگان با سنت‌های فکری ایران، نسبت میان نقد و گفت‌وگو در دنیای اندیشه و اهمیت پایبندی به اصول اخلاقی و روش‌مند علمی در مواجهه با میراث فکری دوران معاصر است.

در ابتدا، لازم است مرز مشخصی میان نقد ساختاری یک اندیشه و تخریب شخصیت اندیشمندی که آن را پرورده است، قائل شویم. این تمایز، همان تفاوت بنیادین میان فرهنگ گفت‌وگوی فلسفی و نزاع‌های سطحی ژورنالیستی است. اندیشه‌ها باید با استدلال‌های محکم به چالش کشیده شوند، نه با برچسب‌زنی، اتهام و تحقیر. چرا که ارزیابی و تحلیل اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی، پیش از هر چیز، مستلزم عبور از دوقطبی‌های رایج و پرهیز از هم‌ذات‌پنداری افراطی لیبرالیسم با آزادی‌خواهی مطلق، یا تقلیل نقد به صرف مواضع ضدچپ و ضدسنت‌های مارکسیستی است.

حقیقت، آزادی و عدالت، سه آرمان همیشگی و اساسی در زندگی بشر بوده‌اند. هیچ مکتب فکری، ایدئولوژی یا نظام سیاسی، نمی‌تواند ادعای مالکیت انحصاری بر هیچ‌یک از این ارزش‌ها را داشته باشد. سنت‌های گوناگون فلسفی، هر یک از دیدگاهی متفاوت، کوشیده‌اند تا رابطه خود را با حقیقت، آزادی و عدالت تبیین کنند. از این رو، نمی‌توان آزادی را به نام لیبرالیسم مصادره کرد، یا عدالت را تنها در انحصار سوسیالیسم، مارکسیسم یا هر مکتب دیگری دانست، و نیز نمی‌توان حقیقت را در تملک هیچ ایدئولوژی یا قدرتی قرار داد. این سه، افق‌های مشترک اندیشه انسانی هستند که باید همواره در پرتو عقلانیت انتقادی، تجربیات تاریخی و کرامت ذاتی انسان مورد بازاندیشی قرار گیرند.

اندیشه، برخلاف افراد، مصونیتی در برابر نقد ندارد؛ زیرا اندیشه مسئولیت اجتماعی بزرگی بر عهده دارد و هرگاه در فضای عمومی مطرح شود، باید آمادگی مواجهه با نقد عقلانی، تاریخی و فلسفی را داشته باشد. با این حال، نقد یک اندیشه، به هیچ وجه مجوزی برای تخریب شخصیت، تهمت‌زنی، ناسزاگویی یا کاستن از منزلت علمی صاحبان آن نیست. هرگاه زبان گفت‌وگو از مرز استدلال فراتر رفته و به تحقیر بدل شود، آنچه در واقع شکست می‌خورد، نه یک اندیشمند خاص، بلکه خود فرهنگ تفکر و منطق گفت‌وگوی عقلانی است.

آنچه در بسیاری از مناظرات فکری امروز به وضوح دیده می‌شود، غلبه زبانی ایدئولوژیک بر رویکردی فلسفی است. به جای آنکه مفاهیم به دقت تحلیل شوند، هویت‌ها مورد قضاوت قرار می‌گیرند؛ و به جای نقد تئوری‌ها، خود نظریه‌پردازان به محک کشیده می‌شوند. نتیجه این روند، تنزل گفت‌وگو از سطح استدلال به دام برچسب‌زنی و مجادله بی‌پایان است.

یکی از مهم‌ترین نقاط ضعف این شیوه مواجهه، تقلیل دادن سنت‌های عظیم فکری به تجربه‌های سیاسی محدود و خاص است. همان‌طور که نمی‌توان تمام لیبرالیسم را با استعمار، سرمایه‌داری افسارگسیخته یا نابرابری‌های اقتصادی یکسان دانست، نمی‌توان تمامی سنت چپ را نیز صرفاً به تجربه‌های شوروی، مائوئیسم یا دیگر حکومت‌های اقتدارگرا فروکاست. لیبرالیسم، سوسیالیسم، مارکسیسم، محافظه‌کاری و سایر سنت‌های بزرگ اندیشه، هر یک دارای شاخه‌ها، تحولات و تفسیرهای متنوعی هستند. نقد آنها تنها زمانی اعتبار می‌یابد که به مبانی معرفتی و منطق درونی‌شان معطوف باشد، نه اینکه صرفاً بر پایه تجربه‌های تاریخی محدود یا قضاوت‌های سیاسی زودگذر استوار شود.

از سوی دیگر، دفاع از آزادی نیز زمانی ارزش فلسفی حقیقی پیدا می‌کند که خود مفهوم آزادی به درستی و با عمق لازم درک شود. آزادی در اندیشه سیاسی، مفهومی تک‌بعدی نیست؛ درست همان‌گونه که عدالت نیز تنها به توزیع ثروت یا میزان دخالت دولت محدود نمی‌شود. آزادی و عدالت، دو روی یک سکه واحد به نام کرامت انسان هستند و هیچ نظریه‌ای نمی‌تواند با نادیده گرفتن یکی، مدعی تحقق دیگری باشد. حقیقت نیز نه در انحصار هیچ قدرت یا مکتبی است و نه با حذف اندیشه‌های رقیب آشکار می‌شود؛ بلکه در پرتو گفت‌وگوی آزاد، نقد عقلانی و آمادگی برای تصحیح پیوسته فهم انسانی، امکان کشف آن به مراتب بیشتر می‌شود.

بازاندیشی در تفکر ایرانی

اما در شرایط کنونی و در ایران امروز، مسأله اصلی نه چپ است و نه راست؛ نه لیبرالیسم است و نه مارکسیسم. مسأله، تداوم و استمرار شیوه‌ای از اندیشیدن است که همچنان در اسارت دوگانه‌های ایدئولوژیک و ذهنیت‌های غلبه‌طلب دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ خورشیدی گرفتار مانده است. گویی هنوز هم تمام مشکلات ایران را باید در تقابل‌های «چپ و راست»، «سرمایه‌داری و سوسیالیسم»، «دولت و بازار» یا «شرق و غرب» و در سوژه‌سازی‌های بی‌محتوای ژورنالیسم تضادآفرین چند دهه اخیر تبیین کرد؛ این در حالی است که جهان چندین دگرگونی معرفتی، فناورانه، تمدنی و ژئوپلیتیکی را پشت سر گذاشته و مسائل ایران امروز نیز ماهیتی کاملاً متفاوت یافته‌اند.

ایران کنونی با چالش‌های بنیادینی چون بحران اخلاق، مشکلات حکمرانی، کاهش سرمایه اجتماعی، تحولات شگرف فناوری، ظهور هوش مصنوعی، معضلات محیط‌زیست، کمبود آب و انرژی، شکاف عمیق نسلی، تغییرات اقتصاد جهانی، رقابت‌های پیچیده ژئوپلیتیکی و نیاز به بازتعریف نسبت میان دولت، ملت و جامعه دست و پنجه نرم می‌کند. پاسخ این مسائل را نمی‌توان با بازتولید منازعات ایدئولوژیک شصت یا هفتاد سال پیش به دست آورد. تکرار همان دوقطبی‌های قدیمی، نه تنها هیچ گرهی از مشکلات باز نمی‌کند، بلکه ذهن را از درک واقعیت‌های جدید و پیچیده بازمی‌دارد.

از این رو، آنچه بیش از هر چیز دیگری نیازمند بازنگری اساسی است، خودِ شیوه اندیشیدن در جامعه ایرانی است. بخش قابل توجهی از فضای فکری ما همچنان در چارچوب نگرش‌های غلبه‌طلب و ایدئولوژیک دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ حرکت می‌کند؛ چارچوبی که منطق اصلی آن بر تقابل، چیره شدن، حذف کردن و بی‌اعتبار ساختن رقیب استوار است، نه بر گفت‌وگو، درک متقابل و تکامل تدریجی اندیشه.

در این نوع نگرش، هدف غایی از مناظره، نه کشف حقیقت، بلکه شکست دادن طرف مقابل است و هر اندیشه یا رویکردی که با دیدگاه ما همسو نباشد، باید به طور کلی از صحنه کنار گذاشته شود.

در نقطه مقابل، روش فلسفی بر مبنایی کاملاً متفاوت بنا شده است. فلسفه، دیگری را دشمن نمی‌بیند، بلکه او را شریکی ارزشمند در مسیر پر پیچ و خم کشف حقیقت می‌داند. در سنت فلسفی، نقد نه به عنوان ابزاری برای حذف، بلکه به مثابه سازوکاری حیاتی برای اصلاح، تکامل و رشد اندیشه عمل می‌کند. اندیشه‌ها با نقد زنده و پویا می‌مانند و با مصونیت از نقد، به ایدئولوژی‌های خشک و بی‌روح تبدیل می‌شوند. جامعه‌ای که بر منطق حذف بنا شود، دیر یا زود به سوی قطبی‌سازی، فرسایش سرمایه اجتماعی و گسست ملی پیش خواهد رفت؛ اما جامعه‌ای که نقد را به رسمیت می‌شناسد، توانایی اصلاح مستمر خود را حفظ می‌کند و وحدت ملی را نه از طریق یکسان‌سازی اجباری، بلکه از رهگذر پذیرش تنوع، گفت‌وگوی عقلانی و احترام متقابل پاس می‌دارد.

اندیشیدن ایرانی نیازمند یک دگرگونی اساسی است؛ تحولی که از اسارت نگرش‌های غلبه‌طلب و ایدئولوژیک، اعم از چپ و راست، رهایی یابد و عقلانیت انتقادی، گفت‌وگوی فلسفی و تحلیل مسئله‌محور را جایگزین آنها سازد. این تحول، پیش از آنکه پروژه‌ای صرفاً سیاسی باشد، یک پروژه عمیق معرفتی و تمدنی است.

عبور از منطق حذف، به معنای نفی اختلافات و تفاوت‌ها نیست؛ بلکه به معنای ارتقای سطح اختلاف از عرصه ایدئولوژی به ساحت معرفت و دانش است. جامعه‌ای که با بلوغ می‌اندیشد، اختلاف را فرصتی مغتنم برای کشف زوایای پنهان حقیقت می‌بیند. در چنین جامعه‌ای، حقیقت، آزادی و عدالت در تعارض با یکدیگر قرار نمی‌گیرند، بلکه به شکلی مکمل یکدیگر را کامل می‌کنند. سنت و تجدد، دین و عقل، فرد و جامعه، دولت و جامعه مدنی نیز میدان نزاع و حذف متقابل نیستند، بلکه موضوع گفت‌وگوی عقلانی برای یافتن نسبت‌های درست و انسانی میان خود هستند.

شاید بزرگ‌ترین نیاز امروز ایران، بیش از هرگونه اصلاحات اقتصادی یا سیاسی، اصلاحی ریشه‌ای در شیوه اندیشیدن باشد؛ گذاری تاریخی از فرهنگ غلبه به فرهنگ گفت‌وگو، از ایدئولوژی به عقلانیت، از حذف به رشد، و از پیروزی بر دیگری به تعالی همگانی. پرسش اساسی این نیست که کدام ایدئولوژی باید بر دیگری چیره شود؛ پرسش اساسی این است که کدام شیوه اندیشیدن می‌تواند ما را به حقیقت نزدیک‌تر کند و آینده‌ای روشن‌تر برای ایران رقم بزند. جامعه‌ای که اختلاف را به ابزار حذف تبدیل می‌کند، هرگز به بلوغ حقیقی نمی‌رسد؛ اما جامعه‌ای که اختلاف را به بستری برای گفت‌وگو و نقد بدل می‌سازد، ظرفیت اصلاح مستمر و پیشرفت خود را حفظ می‌کند. حقیقت با خاموش کردن صداهای دیگر به دست نمی‌آید؛ بلکه در افق گفت‌وگوی آزاد، نقد عقلانی و آمادگی برای تصحیح باورهای خویش، امکان کشف آن به مراتب بیشتر می‌شود. از این منظر، نقد نه ابزاری برای تخریب، بلکه مهم‌ترین سازوکار رشد فرد، جامعه و تمدن است.

میان حذف و رشد، فاصله‌ای عظیم وجود دارد؛ فاصله‌ای به وسعت تاریخ حیات بشر. حذف، پایان گفت‌وگو و سرآغاز خشونت است؛ اما رشد، ثمره نقد، مدارا، خودانتقادی و پذیرش امکان خطای خویشتن است.

این همان منطق والایی است که در سنت الهی نیز به وضوح مشاهده می‌شود. قرآن کریم در مورد حضرت ابراهیم(ع) می‌فرماید: «وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ»؛ خداوند به ابراهیم رشد عطا کرد، نه منطق حذف و از بین بردن. ابراهیم نیز در مواجهه با مخالفان خود، برهان، گفت‌وگو و احتجاج را برگزید. حتی در روایات تفسیری درباره مواجهه او با نمرود، نقطه آغاز همیشه استدلال است؛ زیرا منطق الهی، منطق رشد و تعالی انسان است، نه حذف و نفی انسان‌ها. این تفاوت بنیادین میان دو منطق است: منطق رشد، انسان را به حقیقت نزدیک می‌سازد؛ اما منطق حذف، حقیقت را قربانی میل به غلبه و پیروزی می‌کند.

آینده ایران نیز نه در پیروزی یک ایدئولوژی بر ایدئولوژی دیگر، بلکه در گذار از منطق حذف به فرهنگ نقد، و از جدال‌های ایدئولوژیک به عقلانیت فلسفی رقم خواهد خورد. جامعه‌ای که رشد را بر حذف مقدم بدارد، وحدت ملی را از دل تکثر می‌آفریند و نقد را نه تهدیدی برای خود، بلکه شرط لازم برای بلوغ و پیشرفت می‌شناسد.

آنچه تاریخ را به پیش می‌برد، پیروزی اشخاص یا ایدئولوژی‌های خاص نیست، بلکه تکامل و پویایی شیوه اندیشیدن است. غایت این تکامل نیز نه صرفاً غلبه بر دیگری، بلکه کشف حقیقت است. آزادی، بدون پشتوانه حقیقت، به رهایی بی‌هدف و سرگردانی فرو می‌غلتد؛ عدالت، بدون حقیقت، به ابزاری در دست قدرت تبدیل می‌شود؛ و رشد، بدون هدایت حقیقت، صرفاً انباشت توانایی‌هاست، نه تعالی و کمال انسان.

از این رو، حقیقت، آزادی، عدالت و رشد، چهار ستون محکم تمدن انسانی‌اند و هیچ‌یک بدون دیگری به کمال و بالندگی نخواهد رسید. هنگامی که اندیشه از اسارت دوقطبی‌های فرسوده و منسوخ رهایی یابد، این چهار افق، مسیر آینده روشن ایران را نمایان خواهند ساخت.

۲۹۲۹

گفت‌وگو با خوانندگان

دیدگاه شما