رفتن به محتوای اصلی
جمعه، ۱ آبان ۱۴۰۵نسخه آنلاین
پایگاه خبری تحلیلیسایت خبری 120 واحد، خبرهای به روز و معتبر
جستجو در آرشیو رسانه
تازه‌ترین
دفاعی امنیتی

بازی خطرناک تنگه هرمز: آیا آمریکا اهرم فشار ایران را از بین می‌برد؟

· 16 دقیقه مطالعه

در پاسخ به این پرسش باید گفت که استراتژی آمریکا صرفاً به “بازگشایی تنگه” محدود نمی‌شود. رویکرد نوین سیاست واشنگتن بر عادی‌سازی اختلالات، کاهش حساسیت بازار جهانی نسبت به وضعیت هرمز، یافتن مسیرها و منابع انرژی جایگزین، تحمیل هزینه‌های سنگین به اقتصاد ایران و در نهایت، تغییر در محاسبات هزینه-فایده تهران استوار است.

اهمیت این تغییر رویکرد در آن است که آمریکا لزوماً قصد ندارد ثابت کند هرمز می‌تواند فوراً مانند دوران پیش از درگیری‌ها به طور کامل و عادی فعالیت کند؛ بلکه می‌کوشد نشان دهد که بسته‌ماندن هرمز لزوماً به معنای پیروزی ایران نیست. در این چارچوب، تداوم اختلالات می‌تواند، برخلاف تصور اولیه تهران، به روندی برای کاهش ارزش استراتژیک جغرافیای ایران تبدیل شود.

شواهد و داده‌ها، از جمله کاهش چشمگیر تردد کشتی‌ها، محاصره دریایی صادرات ایران، استفاده از ذخایر استراتژیک انرژی، افزایش تولید نفت در کشورهای خارج از اوپک، توسعه مسیرهای جایگزین و تلاش برای تغییر رفتار شرکت‌های کشتیرانی، همگی نشان‌دهنده شکل‌گیری عملی این فرایند هستند. با این وجود، “عادی‌سازی” به معنای بی‌اهمیت شدن کامل هرمز نیست؛ زیرا هزینه‌های انرژی، فشارهای تورمی و خطر تشدید درگیری‌ها همچنان محدودیت‌های جدی برای واشنگتن ایجاد می‌کنند.

در تحلیل‌های سنتی ژئوپلیتیک خلیج فارس، تنگه هرمز یک واقعیت تقریباً بدون تغییر قلمداد می‌شد. این آبراه باریک، با عرض حدود ۲۲ مایل دریایی، بین ایران و عمان قرار گرفته و بخش عظیمی از انرژی جهان را برای رسیدن به بازارهای آسیایی منتقل می‌کند. بر اساس گزارش رسمی سرویس پژوهشی کنگره آمریکا، در سال ۲۰۲۴ روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت خام و فرآورده‌های نفتی از هرمز عبور می‌کرد که معادل تقریبی ۲۷ درصد از تجارت دریایی جهانی نفت و ۲۰ درصد از مصرف جهانی مایعات نفتی بود؛ همچنین حدود ۲۲ درصد از تجارت جهانی LNG نیز از این مسیر می‌گذشت.

با این اوصاف، منطق استراتژیک ایران ساده به نظر می‌رسید: اگر تهران نتواند در میدان نبرد نظامی با آمریکا و اسرائیل برابری کند، می‌تواند “هزینه جنگ” را از عرصه نظامی به بازار جهانی انرژی منتقل کند. در حقیقت، هرمز در این معادله، نه تنها یک هدف نظامی، بلکه یک اهرم تبدیل قدرت است؛ یعنی ایران می‌تواند موقعیت جغرافیایی خود را به اهرم فشار اقتصادی علیه بازیگران بسیار قدرتمندتر تبدیل کند. اما درگیری‌های اخیر ایران و آمریکا، یک سوال اساسی‌تر را پیش روی نظریه قدرت قرار داده است: آیا اهرمی که برای مدت طولانی مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است در اثر کاربرد مداوم، ارزش خود را از دست بدهد؟

اینجاست که نقش سیاست آمریکا پررنگ می‌شود. واشنگتن در ابتدا با رویکردی سنتی به بحران نگاه می‌کرد: تنگه باید باز بماند، ایران نباید آزادی کشتیرانی را مختل کند، نیروی دریایی آمریکا باید آماده باشد و بازار انرژی نباید اجازه دهد تهران از موقعیت جغرافیایی خود برای کسب امتیازات سیاسی بهره‌برداری کند. اما در ماه‌های اخیر، عنصر جدیدی به این سیاست افزوده شده است. این رویکرد جدید بر این اساس است که اگر بازگشایی فوری هرمز بیش از حد پرهزینه باشد، می‌توان برای مدتی محدود، هزینه‌های ناشی از بسته‌ماندن آن را جذب کرد و همزمان ساختار اقتصادی منطقه را تغییر داد. دقیقاً همین نقطه است که مفهوم “عادی‌سازی بسته‌ماندن” معنا می‌یابد.

“عادی‌سازی” در اینجا به معنای پذیرش قانونی یا اخلاقی انسداد تنگه نیست. همچنین به این معنا نیست که آمریکا رسماً حق ایران برای بستن هرمز را به رسمیت شناخته است. برعکس، از منظر قوانین دریانوردی و سیاست رسمی آمریکا، چنین تفسیری قابل قبول نیست. منظور از عادی‌سازی، تغییر آستانه تحمل اقتصادی و سیاسی نسبت به اختلال در تردد است؛ به گونه‌ای که وضعیتی که در گذشته می‌توانست فوراً محرک یک عملیات گسترده برای بازگشایی باشد، به وضعیتی تبدیل شود که بتوان آن را برای مدتی “مدیریت” کرد، هزینه‌هایش را توزیع نمود و همزمان وابستگی به خود تنگه را کاهش داد. این تغییر، در صورت موفقیت، می‌تواند به بی‌اثر شدن تنگه هرمز منجر شود، زیرا در آن صورت ایران همچنان قادر به ایجاد اختلال خواهد بود، اما این اختلال دیگر لزوماً به معنای تولید امتیاز سیاسی نخواهد بود. اما این امر چگونه ممکن است؟

اگر بازگشایی فوری هرمز بیش از اندازه پرهزینه باشد، می‌توان تا زمانی محدود، هزینه بسته‌ماندن آن را جذب و هم‌زمان ساختار اقتصادی پیرامون آن را تغییر داد. این همان نقطه‌ای است که مفهوم «عادی‌سازی بسته‌ماندن» معنا پیدا می‌کند

هرمز در قامت “قدرت ساختاری”

برای درک این تحول، باید از درک ساده “قدرت نظامی” فاصله گرفت. قدرت ایران در هرمز اساساً ناشی از تعداد شناورها، موشک‌ها یا مین‌های دریایی آن نیست. قدرت اصلی تهران از موقعیت جغرافیایی آن نشأت می‌گیرد. این همان چیزی است که در نظریه روابط بین‌الملل می‌توان آن را “قدرت ساختاری” نامید؛ یعنی توانایی یک بازیگر برای شکل‌دهی به محیط تصمیم‌گیری سایر بازیگران، حتی بدون داشتن برتری نظامی. ایران در اینجا از مزیت کلاسیک “کشور ضعیف‌تر اما دارای اهرم فشار” برخوردار است. آمریکا از قدرت نظامی، اقتصادی و مالی بسیار بیشتری بهره می‌برد، اما ایران یک قابلیت منحصربه‌فرد دارد که می‌تواند با هزینه‌ای نسبتاً محدود، ریسک را برای تعداد زیادی از بازیگران اقتصادی افزایش دهد.

بنابراین، مسئله را می‌توان به شکل زیر فرمول‌بندی کرد:

قدرت ایران = توانایی ایجاد اختلال × حساسیت دیگران به اختلال

حال، اگر حساسیت بازار جهانی به اختلال کاهش یابد، حتی اگر توان فیزیکی ایران برای ایجاد اختلال ثابت بماند، قدرت سیاسی آن کاهش خواهد یافت. این دقیقاً همان پدیده‌ای است که در هفته‌های اخیر در حال آزمایش و ارزیابی است.

در ماه مارس، رئیس‌جمهور آمریکا تلاش کرد تا تأثیر انسداد هرمز بر اقتصاد این کشور را نسبتاً محدود جلوه دهد. اما تحلیل داده‌های بازار نشان داد که این ادعا تنها از یک جنبه درست بود. وابستگی مستقیم آمریکا به نفت عبوری از هرمز نسبتاً پایین است؛ اما از طرفی، قیمت نفت در یک بازار جهانی تعیین می‌شود و افزایش قیمت در خلیج فارس به مصرف‌کنندگان آمریکایی نیز منتقل می‌شود. در سال ۲۰۲۵ تنها حدود ۸ درصد از واردات نفت خام آمریکا از کشورهای حوزه خلیج فارس تأمین شده بود، اما این به معنای مصونیت آمریکا از شوک قیمت‌ها نبود.

بنابراین واشنگتن نمی‌تواند مسئله را با این استدلال که “به نفت هرمز نیاز نداریم” حل کند. راهبرد مؤثرتر آن است که بگوید: ممکن است هرمز دچار اختلال شود، اما اقتصاد جهانی نباید به خاطر آن فلج شود!

از “بازدارندگی” به “تاب‌آوری”: تحول در منطق آمریکا

اما بازدارندگی کلاسیک بر این فرض استوار است که اگر هزینه اقدام برای مهاجم بالا باشد، مهاجم از اقدام خودداری خواهد کرد. با این حال، در بحران هرمز، بازدارندگی به‌تنهایی کافی نیست. ایران می‌تواند حتی بدون بستن کامل تنگه، با تهدید، مین‌گذاری، حملات پهپادی، موشک‌های ضدکشتی یا ایجاد عدم قطعیت، شرکت‌های کشتیرانی را از ورود به منطقه بازدارد. در چنین شرایطی، هدف آمریکا دستخوش تغییر می‌شود.

این همان منطق “تاب‌آوری راهبردی” است. تاب‌آوری یعنی اگر یک گلوگاه از کار افتاد، سیستم بتواند با استفاده از مسیرها، ذخایر، تولیدکنندگان و فناوری‌های جایگزین به فعالیت خود ادامه دهد. گزارش‌های تحلیلی منتشرشده در ماه‌های اخیر دقیقاً بر همین نکته تأکید کرده‌اند که شبکه جهانی انرژی به شدت به چند گلوگاه جغرافیایی وابسته است و اختلال در آن‌ها می‌تواند هزینه‌ای بسیار بیشتر از خسارت مستقیم به بار آورد. از همین رو، پاسخ به بحران لزوماً به معنای “رفع فوری علت” نیست، بلکه می‌تواند شامل جایگزینی مسیر، استفاده از ذخایر، اسکورت دریایی، فشار اقتصادی و بازطراحی زنجیره تأمین نیز باشد.

این نظریه یک پیام اساسی برای تهران دارد: اگر ایران هرمز را برای مدت کوتاه ببندد، ممکن است اهرم فشار ایجاد کند؛ اما اگر آن را برای مدت طولانی مختل کند، ممکن است انگیزه دیگران را برای فرار از وابستگی به هرمز افزایش دهد و این دقیقاً پارادوکسی است که سیاست آمریکا در حال بهره‌برداری از آن است.

اگر هدف آمریکا «آزادسازی فوری» هرمز باشد، هر روز بسته‌بودن تنگه یک شکست تلقی می‌شود. اما اگر هدف واشنگتن «کاهش ارزش اهرم هرمز برای ایران» باشد، هر روزی که اقتصاد جهانی بدون فروپاشی کامل از بحران عبور کند، می‌تواند یک فرصت باشد

چرا آمریکا لزوماً به بازگشایی فوری هرمز نیاز ندارد؟

این سوال در کانون این بحث قرار دارد. اگر هدف آمریکا “آزادسازی فوری” هرمز باشد، هر روز بسته‌بودن تنگه به منزله یک شکست تلقی می‌شود. اما اگر هدف واشنگتن “کاهش ارزش اهرم هرمز برای ایران” باشد، هر روزی که اقتصاد جهانی بدون فروپاشی کامل از بحران عبور کند، می‌تواند یک فرصت تلقی شود. این منطق را می‌توان با نظریه بازی‌ها توضیح داد.

فرض کنیم ایران دو انتخاب پیش رو دارد:

۱. هرمز را باز کند

۲. هرمز را بسته یا تردد را محدود نگه دارد

و آمریکا نیز دو انتخاب دارد:

۱. فوراً برای بازگشایی کامل دست به اقدام نظامی بزند

۲. هزینه‌ها را تحمل کند، مسیرهای جایگزین را تقویت کرده و فشار اقتصادی بر ایران را افزایش دهد

در حالت اول، ایران انتظار دارد که انسداد تنگه آنقدر برای جهان پرهزینه باشد که آمریکا حاضر شود در ازای بازگشایی، امتیاز بدهد. اما اگر آمریکا گزینه دوم را معتبر سازد، ساختار بازی تغییر می‌کند. در این شرایط، ایران باید از خود بپرسد: آیا هزینه‌ای که من به جهان تحمیل می‌کنم، سریع‌تر از هزینه‌ای که به اقتصاد خودم تحمیل می‌شود، افزایش می‌یابد؟ اگر پاسخ منفی باشد، هرمز از “اهرم چانه‌زنی” به “دارایی پرهزینه” تبدیل می‌شود.

این دقیقاً همان نکته‌ای است که در تحلیل‌های اخیر درباره کاهش تدریجی اهرم فشار ایران مطرح شده است. بازارهای انرژی قادرند خود را تطبیق دهند، در حالی که ایران جایگزین جغرافیایی واقعی برای صادرات انرژی خود ندارد. توسعه تولید در خارج از اوپک، استفاده از ذخایر استراتژیک و افزایش ظرفیت خطوط لوله در عربستان سعودی و امارات متحده عربی می‌تواند به تدریج ارزش انحصاری موقعیت جغرافیایی ایران را کاهش دهد.

عنصر نخست عادی‌سازی: تبدیل “بسته‌بودن” به “اختلال مدیریت‌شده”

در ماه‌های گذشته، مسئله از یک “بسته‌بودن مطلق” به یک وضعیت پیچیده‌تر تبدیل شده است. ابتدا توافقی موقت بین آمریکا و ایران برای پایان درگیری‌ها و از سرگیری کشتیرانی شکل گرفت و بر اساس گزارش‌ها، صدها کشتی پس از ۱۷ ژوئن از تنگه عبور کردند؛ اما پس از حملات به کشتی‌ها و تشدید دوباره درگیری، چشم‌انداز بازگشت کامل تردد از بین رفت. در روزهای ۱۲ و ۱۳ ژوئیه، به دنبال تشدید حملات، ایران بار دیگر از احتمال بسته‌شدن هرمز سخن گفت و آمریکا نیز محاصره دریایی بنادر ایران را از سر گرفت. در اینجا شاهد یک تحول مفهومی هستیم.

هرمز دیگر صرفاً “باز” یا “بسته” نیست؛ بلکه به یک طیف از ریسک‌ها تبدیل شده است:

• عبور محدود

• عبور تحت اسکورت

• عبور از مسیرهای خاص

• عبور با بیمه جنگی بسیار گران

• تغییر مسیر کشتی‌ها

• توقف موقت

• و در نهایت، عدم عبور

این طیف، از نظر اقتصادی اهمیت زیادی دارد. زیرا برای جلوگیری از اعمال قدرت ایران، نیازی نیست که ۱۰۰ درصد تردد بازگردد. کافی است که اقتصاد جهانی بتواند با درصدی از ظرفیت، ذخایر و مسیرهای جایگزین به کار خود ادامه دهد. گزارش‌های اواسط ماه اوت نشان می‌دهند که تردد در هرمز به شدت کاهش یافته است. در ۱۳ اوت تنها شمار اندکی از کشتی‌های کالایی از تنگه عبور کردند و در ۱۴ اوت نیز تردد بسیار پایین‌تر از سطح پیش از درگیری‌ها باقی ماند. همزمان، بخش عمده کشتی‌هایی که عبور می‌کردند، از مسیرهایی استفاده می‌کردند که ایران بر آنها نفوذ بیشتری داشت. بنابراین، آمریکا عملاً با یک وضعیت “نیمه‌فعال” مواجه است؛ نه بازگشایی کامل و نه انسداد کامل! این همان وضعیتی است که می‌تواند به “هنجار جدید” تبدیل شود.

جدا کردن “اهمیت هرمز” از “قدرت ایران”

استراتژی آمریکا در صورتی موفق خواهد بود که یک تفکیک مفهومی در ذهن بازار جهانی ایجاد کند: هرمز همچنان مهم است، اما ایران نباید به طور نامحدود از اهمیت هرمز سود سیاسی ببرد. این دو گزاره متناقض نیستند؛ چرا که ممکن است هرمز همچنان یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های انرژی جهان باشد، اما قدرت ایران بر این گلوگاه کاهش یابد، زیرا سایر بازیگران گزینه‌های بیشتری پیدا می‌کنند. این همان چیزی است که نظریه وابستگی متقابل پیچیده پیش‌بینی می‌کند. وابستگی می‌تواند هم ابزار آسیب‌پذیری و هم محرکی برای ایجاد شبکه‌های جایگزین باشد.

در واقع، بحران ۲۰۲۶ می‌تواند سرمایه‌گذاری‌هایی را توجیه‌پذیر کند که پیش از این از نظر اقتصادی “غیراقتصادی” به نظر می‌رسیدند. اگر عبور از هرمز ارزان، امن و دائمی باشد، سرمایه‌گذاری چند میلیارد دلاری در یک خط لوله جایگزین شاید منطقی نباشد. اما اگر شرکت‌های انرژی بدانند که هر چند سال یک بار هرمز می‌تواند در معرض اختلال قرار گیرد، محاسبات تغییر می‌کند. در این حالت، هزینه یک مسیر جایگزین دیگر “هزینه اضافی” نیست؛ بلکه هزینه بیمه ژئوپلیتیک است.

انرژی جایگزین و تغییر محاسبه بازار

آمریکا همچنین از یک مزیت ساختاری برخوردار است که ایران نمی‌تواند به آسانی آن را خنثی کند، و آن تحول ساختار بازار انرژی طی دهه گذشته است. انقلاب نفت شیل، افزایش تولید برزیل، رشد تولید کانادا و ظهور گویان باعث شده است که سهم تولیدکنندگان غیرعضو اوپک در بازار جهانی افزایش یابد. این تولیدها نمی‌توانند در کوتاه‌مدت جای تمام نفت مختل‌شده خلیج فارس را بگیرند؛ اما برای استراتژی آمریکا لازم نیست چنین کاری انجام دهند. هدف کافی است که شوک را قابل‌تحمل کنند.

همین تفاوت میان “جایگزینی کامل” و “جایگزینی حاشیه‌ای” در تحلیل راهبردی بسیار مهم است، چرا که ایران برای حفظ قدرت خود در هرمز باید بازار جهانی را تا حدی تحت فشار قرار دهد که آمریکا و سایر مصرف‌کنندگان مجبور به دادن امتیاز شوند. اما اگر عرضه‌های جایگزین، ذخایر راهبردی و کاهش تقاضا بتوانند حتی بخشی از شوک را جذب کنند، آستانه فشار سیاسی پایین می‌آید. در ماه ژوئیه نیز تولید نفت اوپک افزایش یافت و تولیدکنندگان خلیج فارس بخشی از عرضه ازدست‌رفته را جبران کردند؛ هرچند محدودیت‌های ناشی از درگیری‌ها همچنان جدی باقی ماند. این یعنی بازار در حال یادگیری است و بازارها وقتی یاد می‌گیرند، به تدریج آسیب‌پذیری خود را کاهش می‌دهند.

محاصره معکوس و قطع اهرم صادراتی ایران

مهم‌ترین بخش استراتژی آمریکا شاید جایی خارج از خود تنگه اتفاق بیفتد: در حوزه صادرات نفت ایران. در اواخر ژوئیه و اوایل اوت، گزارش‌ها حاکی از آن بود که صادرات نفت ایران تقریباً متوقف شده و جزیره خارک، که یکی از اصلی‌ترین مراکز صادرات نفت ایران است، شاهد افت شدید فعالیت نفتکش‌ها بوده است. این وضعیت پس از بازگشت محاصره دریایی آمریکا در اواسط ژوئیه ایجاد شد.

این تحول از منظر نظری اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. ایران از هرمز برای ایجاد فشار بر بازار جهانی استفاده می‌کند و آمریکا در مقابل می‌تواند تلاش کند هرمز را از یک “اهرم صادراتی ایران” به یک عامل محاصره صادراتی ایران تبدیل کند.

به عبارت دیگر، تهران می‌گوید:

اگر به من اجازه ندهید نفت صادر کنم، هرمز را مختل می‌کنم

واشنگتن می‌کوشد پاسخ دهد:

اگر هرمز را مختل کنید، شما نیز امکان استفاده از بازار انرژی را از دست خواهید داد

این وضعیت یک بازی “تقارن آسیب‌پذیری” ایجاد می‌کند و ایران به طور معمول تصور می‌کند آسیب‌پذیری آمریکا و متحدانش در برابر نفت بیشتر از آسیب‌پذیری ایران است؛ اما محاصره دریایی می‌تواند این نسبت را تغییر دهد.

آمریکا همچنین از یک مزیت ساختاری برخوردار است که ایران نمی‌تواند به آسانی آن را خنثی کند و تحول ساختار بازار انرژی طی دهه گذشته است. انقلاب نفت شیل، افزایش تولید برزیل، رشد تولید کانادا و ظهور گویان باعث شده سهم تولیدکنندگان غیرعضو اوپک در بازار جهانی افزایش یابد

تبدیل هرمز از مسئله آمریکا به مسئله ایران ـ جهان

یک راهبرد دیگر آمریکا، انتقال مسئولیت سیاسی بحران است. در منطق سنتی، اگر هرمز بسته شود، آمریکا باید آن را باز کند؛ در نتیجه، تمام هزینه‌های نظامی و سیاسی بازگشایی بر دوش واشنگتن قرار می‌گیرد. اما اگر آمریکا بتواند وضعیت را به گونه‌ای بازتعریف کند که ایران آزادی کشتیرانی را مختل کرده و جامعه بین‌المللی باید هزینه و ریسک این رفتار را به ایران تحمیل کند، بار سیاسی تغییر می‌کند. در همین راستا، حمله ۱۴ اوت به دو نفتکش متعلق به شرکت نفت دولتی امارات متحده عربی و اتهام ابوظبی علیه ایران، نمونه مهمی از این روند است. در این حادثه تلفات انسانی گزارش نشد، اما امارات این اقدام را نقض آزادی کشتیرانی و حمله به کشتی‌های تجاری دانست. یک روز بعد نیز گزارش‌هایی از حمله به سومین نفتکش متعلق به همان شرکت حکایت داشت. این رخدادها برای واشنگتن اهمیت سیاسی دارند، زیرا هرچه کشورهای منطقه بیشتر

گفت‌وگو با خوانندگان

دیدگاه شما